عید سعید غدیر خم مبارک - آیات 55 و 56 سوره مائده

اشکالات بعضى مفسرین معاند بر دلالت آیات شریفه: (انما ولیکم الله ...) بر ولایت امیرالمؤمنین (ع) و رد آن اشکالات

البته باید این را هم بگویم که مفسرین نامبرده براى اینکه دو آیه مورد بحث را از اینکه راجع به على (علیه السلام ) باشد برگردانند و بگویند راجع به همه مؤ منین است ناگزیر شده اند در روایات مزبوره مناقشه کرده و در هر کدام به وجهى خرده گیرى کنند لیکن ما با رعایت ادب به آقایان مى گوییم : سزاوار نبود در این همه روایات اشکال کنند، زیرا اگر انسان دچار عناد و مبتلا به لجاج نباشد روایات اینقدر هست که اطمینان آور باشد دیگر با امثال اشکالات زیر در مقام خرده گیرى و تضعیف آنان بر نمى آید. و اما اشکالاتى که بر روایات وارد کرده اند:

اول - همان حرفى است که سابقا هم به آن اشاره شد و آن اینکه ولایت در آیات مورد بحث و قبل و بعدش ظهور در معناى نصرت دارد و این روایات از نظر مخالفتش با این ظهور مخدوش است .

دوم - اینکه لازمه این روایات که مى گویند ولایت به معناى تصرف است ، اینست که آیه با اینکه دارد: (الذین یقیمون الصلوه - آنان که نماز را به پاى مى دارند) مع ذل بگوییم آیه در شاءن على است و بس و حال آنکه آن جناب یک نفر است و به یک نفر گفته نمى شود: آنانکه .

سوم - اینکه لازمه این روایات اینست که مقصود از زکاتى که در آیه است صدقه باشد و حال آنکه دیده نشده صدقه را زکات گفته باشند.

مفسرین نامبرده بعد از این سه اشکال گفته اند پس متعین اینست که بگوییم این دو آیه مربوط به شخص معینى نیستند بلکه عام و شامل همه مؤ منین و کانه در این مقامند که نکته اى نظیر قصر قلب یا قصر افراد افاده کنند چه منافقین بسیار علاقمند به ولایت کفار و دوستى با آنان بودند و به همه مسلمین اصرار داشتند که آنان را دوست بدارند. خداى تعالى مؤ منین را از دوستى با کفار نهى نمود، و فرمود: اولیاى شما کفار و منافقین نیستند، بلکه خدا و رسول و مؤ منین حقیقى اند. باقى مى ماند جمله حالیه(و هم راکعون )، راجع به آنهم مى توانیم بگوییم مراد از رکوع در خصوص این آیه به معناى مجازى آن یعنى خضوع و فقر و افتاده حالى است . این بود توجیهاتى که مفسرین عامه درباره این دو آیه کرده اند.

و لیکن دقت در این آیات و نظائر آن بطلان و سقوط این توجیهات را از درجه اعتبار و اعتنا روشن مى سازد. اما اینکه گفتند آیه در سیاق آیاتى قرار دارد که ولایت در آنها به معناى نصرت است جوابش را سابقا دادیم و باز تکرار مى کنیم که آیات اصلا چنین سیاقى ندارند و به فرض اینکه آیات سابق داراى چنین سیاقى باشند این دلیل نمى شود بر اینکه در این آیات هم به همان معنا است .

و اما اشکالى که در کلمه (الذین ) کردند جواب آن را هم در جلد سوم همین کتاب در ذیل آیه مباهله مفصلا داده ایم و گفته ایم : فرق است بین اینکه لفظ جمع را اطلاق کنند و واحد را اراده کنند، در حقیقت لفظ جمع را در واحد استعمال کنند و بین اینکه قانونى کلى و عمومى بگذرانند و از آن بطور عموم خبر دهند در صورتى که مشمول آن قانون جز یک نفر کسى نباشد و جز بر یک نفر منطبق نشود.

و آن نحوه اطلاقى که در عرف سابقه ندارد نحوه اولى است نه دومى ، براى اینکه از قبیل دومى در عرف بسیار است.

مواردى که جمع بر مفرد اطلاق شده است

و اى کاش مى فهمیدیم مفسرین مزبور در این آیه : (یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا عدوى و عدوکم اولیاء تلقون الیهم بالموده ) تا آنجا که مى فرماید (تسرون الیهم بالموده ) چه مى گویند؟! با اینکه دلیل معتبر و روایت صحیح داریم بر اینکه مرجع ضمیر (الیهم ) با اینکه ضمیر جمع است یک نفر بیش نیست و آن حاطب بن ابى بلتعه است که با قریش و دشمنان اسلام مکاتبه سرى داشت ؟ و نیز خوب بود مى فهمیدیم در این آیه :(یقولون لئن رجعنا الى المدینه لیخرجن الاعز منها الاذل ) چه مى گویند؟ با اینکه روایت صحیح داریم که قائل این سخن یک نفر بیش نیست و او عبد الله بن ابى بى سلول رئیس منافقین است ؟!

و همچنین در این آیه : (یسئلونک ما ذا ینفقون ) و حال آنکه فاعل (یسئلون ) با اینکه صیغه جمع است یک نفر است و نیز در این آیه : (الذین ینفقون اموالهم باللیل و النهار سرا و علانیه ) و حال آنکه روایت صحیح وارد شده است که این آیه درباره یک نفر است و او على بن ابیطالب (علیه السلام ) و یا بنا به روایت خود آقایان اهل سنت ابابکر است !! و همچنین آیات زیاد دیگرى که در همه ، نسبت هائى به صیغه جمع به شخص معین و واحدى داده شده است . این مفسرین هر چه در این موارد جواب دارند از همه این موارد، ما نیز همان جواب خود قرار مى دهیم .

عجیب تر از آن این آیه است (یقولون نخشى ان تصیبنا دائره ) - مى گویند مى ترسیم از اینکه دچار گرفتارى شویم ) براى اینکه گوینده این حرف به اعتراف خود علماى عامه یک نفر و آن هم رئیس منافقین عبدالله بن ابى بوده ، و تعجب در این است که این آیه در بین آیاتى قرار دارد که ما الان درباره آنها بحث مى کنیم ، راستى چطور با این فاصله کم حرف خود را از یاد مى برند و کم حافظگى به خرج مى دهند؟! ممکن است کسى بگوید که در این آیاتى که بعنوان نقض نقل کردید که در آنها مطلب به صیغه جمع به یک فرد نسبت داده شده در حقیقت مطلب تنها به یک فرد منسوب نیست ، بلکه کسانى بوده اند که با عمل آن یکنفر موافق و راضى بوده اند، با اینکه مرتکب یک نفر بوده ، خداوند روى سخن خود را در توبیخ متوجه به عموم مى کند تا آنان هم که مرتکب نیستند ولى با مرتکب همصدایند متنبه شوند.

در صدر اسلام (زکات) در معناى لغوى (انفاق مال ) به کار مى رفته، نه در خصوص زکات واجب

ما هم در جواب مى گوییم برگشت این حرف به اینست که اگر نکته اى ایجاب کرد مى توان جمع را در مفرد استعمال نمود، و اتفاقا در آیه مورد بحث ما هم همینطور است ، یعنى در تعبیر صیغه جمع نکته ایست و آن اینست که نمى خواهد بفهماند اگر شارع انواع کرامتهاى دینى را که یکى از آنها ولایت است به بعضى از مؤ منین (على علیه السلام ) ارزانى مى دارد جزافى و بیهوده نیست ، بلکه در اثر تقدم و تفوقى است که او در اخلاص و عمل بر دیگران دارد، علاوه بر این ، بیشتر، بلکه تمامى آنهائى که این روایات را نقل کرده اند همانا صحابه و یا تابعینى هستند که از جهت زمان و عصر معاصر با صحابه اند و آنان هم عرب خالص بوده اند، بلکه مى توان گفت عربیت آنروز عرب ، عربیت دست نخورده ترى بوده و اگر این نحو استعمال را لغت عرب جایز نمى دانسته و طبع عربى آنرا نمى پذیرفته خوب بود عرب آنروز اشکال مى کرده و در مقام اعتراض بر مى آمد و حال آنکه از هزاران نفر صحابه و تابعین ، احدى بر اینگونه استعمالات اعتراضى نکرده است چه اگر کرده بود به ما مى رسید .

اما اشکال سومى که گفته اند صدقه دادن انگشتر، زکات نیست . جواب این حرف هم اینست که اگر مى بینید امروز وقتى زکات گفته مى شود ذهن منصرف به زکات واجب شده و صدقه به ذهن نمى آید، نه از این جهت است که برحسب لغت عرب صدقه زکات نباشد بلکه از این جهت است که در مدت هزار و چند سال گذشته از عمر اسلام ، متشرعه و مسلمین زکات را در واجب بکار برده اند، و گرنه در صدر اسلام زکات به همان معناى لغوى خود بوده . و معناى لغوى زکات اعم است از معناى مصطلح آن ، و صدقه را هم شامل مى شود. در حقیقت زکات در لغت مخصوصا اگر در مقابل نماز قرار گیرد، به معناى انفاق مال در راه خدا و مرادف آنست ، کما اینکه همین مطلب از آیاتى که احوال انبیاى سلف را حکایت مى کنند بخوبى استفاده مى شود، مانند این آیه که باره حضرت ابراهیم و اسحاق و یعقوب مى فرماید: (و اوحینا الیهم فعل الخیرات و اقام الصلوه و ایتاء الزکوه و راجع به حضرت اسماعیل مى فرماید: (و کان یامر اهله بالصلوه و الزکوه و کان عند ربه مرضیا) و راجع به عیسى (علیه السلام ) در گهواره مى فرماید: (و اوصانى بالصلوه و الزکوه ما دمت حیا) و ناگفته پیداست که در شریعت ابراهیم و یعقوب و اسماعیل و عیسى (علیه السلام ) زکات به آن معنائى که در اسلام است نبوده .

و نیز مى فرماید: (قد افلح من تزکى و ذکر اسم ربه فصلى ) و مى فرماید: (الذى یوتى ماله یتزکى ) و مى فرماید: (الذین لا یوتون الزکوه و هم بالاخره هم کافرون ) و مى فرماید: (و الذین هم للزکوه فاعلون ) و آیات دیگرى که در سوره هاى مکى و مخصوصا سوره هائى که در اوایل بعثت نازل شده مانند سوره (حم سجده ) و امثال آن . چه این سوره ها وقتى نازل شدند که اصولا زکات به معناى معروف و مصطلح هنوز واجب نشده بود، و لابد مسلمین آنروز از کلمه زکاتى که در این آیات است چیزى مى فهمیده اند، بلکه آیه زکات یعنى : (خذمن اموالهم صدقه تطهرهم و تزکیهم بها و صل علیهم ان صلوتک سکن لهم ) که دلالت دارد بر اینکه زکات مصطلح یکى از مصادیق صدقه است ، و از این جهت آنرا زکات گفته اند که صدقه است ، چون صدقه پاک کننده است و زکات هم از تزکیه و به معناى پاک کردن است ، پس از همه مطالب گذشته روشن شد که : اولا براى مطلق صدقه ، زکات گفتن مانعى ندارد، و ثانیا موجبى براى حمل رکوع بر معناى مجازى نیست ، و ثالثا مانعى از اطلاق جمع (الذین آمنوا...) و اراده مفرد نیست .

معانى و موارد استعمال کلمه (ولایت) و مشتقات آن

(انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا...)

راغب در کتاب مفردات گفته است ولاء (به صداى بالاى واو) و همچنین توالى به این معنا است که حاصل شود دو چیز یا بیشتر، از یک جنس و بدون اینکه چیزى از غیر آن جنس حایل شود. این معناى لغوى ولاء و توالى است ، و گاهى این لفظ به طور استعاره و مجاز در قربى استعمال مى شود که آن قرب از جهات زیر حاصل مى گردد.

1 - قربى که از جهت مکان حاصل میشود و گفته میشود:(جلست مما یلیه - نشستیم نزدیکش .)

2 - قرب از جهت نسبت .

3 - قرب از جهت دوستى و گفته مى شود: (ولى فلان - دوست فلانى ).

4 - قرب حاصل از نصرت و گفته مى شود: (ولى فلانا - یارى کرد فلان را).

5 - از جهت اعتقاد. گفته مى شود: فلان ولى فلان - هم عقیده و هم سوگند اوست . و در معناى نصرت بطور حقیقت اطلاق مى شود و همچنین در معناى مباشرت در کار و اختیار دارى در آن ، و گفته مى شود: (فلان ولى لامر کذا - فلانى اختیار دار فلان کار است ) و بعضى از اهل لغت گفته اند: ولایت (به صداى پائین واو) و ولایت (به صداى بالاى آن ) به یک معنا است ، مانند دلالت و دلالت که هر دو به یک معنا است ، و حقیقت ولایت عبارتست از بعهده گرفتن کار، و منصوب شدن بر آن و ولى و مولى هر دو استعمال مى شوند در این معنا، البته هم در معناى اسم فاعل آن ، یعنى موالى (به کسر لام ) و هم در معناى اسم مفعول آن یعنى موالى (به فتح لام ) و به مؤ من گفته مى شود ولى الله و لیکن دیده نشده که بگویند مؤ من مولاى خداست ، لیکن هم گفته مى شود (الله ولى المؤ منین ) و هم (الله مولا المؤ منین ) و نیز راغب مى گوید: اگر عرب گفت :(تولى ) اگر دیدى که خود بخود و بدون لفظ (عن ) متعدى شد، بدانکه اقتضاى معناى ولایت را دارد و مقتضى است که آن معنا در نزدیک ترین مواضعش حاصل شود، مثلا اگر دیدید کسى گفت : (ولیت سمعى کذا) یا گفت (ولیت عینى کذا) یا گفت (ولیت وجهى کذا) بدانکه مراد اینست که گوش خود یا چشم خود یا روى خود را نزدیک فلانى بردم ، کما اینکه در قرآن هم بدون لفظ (عن ) استعمال شده ، مى فرماید: (فلنولینک قبله ترضیها) و نیز مى فرماید: (فول وجهک شطر المسجد الحرام و حیث ما کنتم فولوا وجوهکم شطره ) و اگر دیدى که با (عن ) چه در ظاهر و چه در تقدیر متعدى شد بدانکه اقتضاى معناى اعراض و ترک نزدیکى را دارد.

و ظاهرا نزدیکى کذائى که ولایت نامیده مى شود اولین بار در نزدیکى زمانى و مکانى اجسام به کار برده شده آنگاه به طور استعاره در نزدیکى هاى معنوى استعمال شده است . پس ظاهرا گفتار راغب در کتاب مفردات عکس حقیقت و غیر صحیح بنظر مى رسد، زیرا بحث در احوالات انسانهاى اولى این را بدست مى دهد که نظر بشر نخست به منظور محسوسات بوده و اشتغال به امر محسوسات در زندگى بشر مقدم بر تفکر در متصورات و معانى و انحاى اعتبارات و تصرف در آنها بوده است ، بنابراین اگر ولایت را که قرب مخصوصى است در امور معنوى فرض کنیم لازمه اش اینست که براى ولى قربى باشد که براى غیر او نیست مگر بواسطه او، پس هر چه از شؤ ون زندگى مولى علیه که قابل این هست که بدیگرى واگذار شود تنها ولى مى تواند آنرا عهده دار شده و جاى او را بگیرد. مانند ولى میت که او نیز همینطور است ، یعنى همانطورى که میت قبل از مرگش مى توانست به ملاک مالکیت انواع تصرفات را در اموال خود بکند ولى او در حال مرگ او مى تواند به ملاک وراثت آن تصرفات را بکند، و همچنین ولى صغیر با ولایتى که دارد مى تواند در شؤ ون مالى صغیر اعمال تدبیر بکند و همچنین ولى نصرت که مى تواند در امور منصور از جهت تقویتش در دفاع تصرف کند و همچنین خداى تعالى که ولى بندگانش است و امور دنیا و آخرت آنها را تدبیر مى نماید، و در این کار جز او کسى ولایت ندارد، تنها اوست ولى مؤ منین در تدبیر امر دینشان به اینکه وسائل هدایتشان را فراهم آورد و داعیان دینى بسوى آنان بفرستد و توفیق و یارى خود را شامل حالشان بکند، و پیغمبران هم ولى مؤمنینند.

مثلا رسول الله (صلى الله علیه و آله ) ولى مؤ منین است ، چون داراى منصبى است از طرف پروردگار، و آن اینست که در بین مؤ منین حکومت و له و علیه آنها قضاوت مى نماید، و همچنین است حکامى که آن جناب و یا جانشین او براى شهرها معلوم مى کنند زیرا آنها نیز داراى این ولایت هستند که در بین مردم تا حدود اختیاراتشان حکومت کنند، و خواننده خود قیاس کند بر آنچه گفته شد موارد دیگر ولایت را، یعنى ولاى عتق و جوار و حلف و 6 طلاق و پسر عم و محبت و ولایت عهدى و همچنین بقیه معانى آنرا، و اما ولایتى که در آیه : (یولون الادبار) است به معناى پشت کردن یعنى بجاى اینکه روى خود جانب دشمن کنند و سنگر و جبهه جنگ را اداره و تدبیر نمایند، پشت خود بدان کرده پا به فرار مى گذارند و همچنین است تولیتم یعنى اعراض کردید و خود را به جهتى که مخالف جهت آنست قرار دادید یا روى خود را جهت مخالف آن برگردانیدید.

پس آنچه از معانى ولایت در موارد استعمالش به دست مى آید اینست که ولایت عبارتست از یک نحوه قربى که باعث و مجوز نوع خاصى از تصرف و مالکیت تدبیر مى شود، و آیه شریفه مورد بحث ، سیاقى دارد که از آن استفاده مى شود ولایت نسبت به خدا و رسول و مؤ منین به یک معنا است ، چه به یک نسبت ولایت را به همه نسبت داده است و موید این مطلب این جمله از آیه بعدى است : (فان حزب الله هم الغالبون )براى اینکه این جمله دلالت و یا دست کم اشعار دارد بر اینکه مؤ منین و رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) از جهت اینکه در تحت ولایت خدایند، حزب خدایند و چون چنین است پس سنخ ولایت هر دو یکى و از سنخ ولایت خود پروردگار است

چهار دسته آیات شریفه درباره: ولایت تکوینى خدا، ولایت تشریعى خدا، ولایت رسول الله (ص) و ولایت امام على (ع)

و خداوند متعال براى خود دو سنخ ولایت نشان داده ، یکى ولایت تکوینى که آیات راجع به آن را ذیلا درج مى کنیم . دوم ولایت تشریعى که به آیات آن نیز اشاره مى نماییم ، آنگاه در آیات دیگرى این ولایت تشریعى را به رسول خود استناد مى دهد و در آیه مورد بحث همان را براى امیرالمؤ منین (علیه السلام ) ثابت مى کند، پس در اینجا چهار جور از آیات قرآنى هست :

1 - آیاتى که اشاره به ولایت تکوینى خداى متعال دارد، و اینکه خداى متعال هر گونه تصرف در هر موجود و هر رقم تدبیر و به هر طورى که خود بخواهد برایش میسور و صحیح و روا است ، مانند این آیات : (ام اتخذوا من دونه اولیاء فالله هو الولى ) و (ما لکم من دونه من ولى و لا شفیع افلا تتذکرون ) و (انت ولیى فى الدنیا و الاخره ) و (فما له من ولى من بعده ) و در همین معنا مى فرماید: (و نحن اقرب الیه من حبل الورید) و نیز مى فرماید: (و اعملوا ان الله یحول بین المرء و قلبه و چه بسا آیات زیر را هم که راجع به ولایت به معناى نصرت است بتوان جزو همین آیات شمرد. چون نصرت مؤ منین هم خود یک رقم تصرف است ، و آن آیات اینها است : (ذلک بان الله مولى الذین آمنوا و ان الکافرین لا مولى لهم ) و: (فان الله هو مولاه ) و این آیه : (و کان حقا علینا نصر المؤ منین ) هم با اینکه لفظ مولى یا ولایت در آن نیست با این وصف چون از جهت معنا از مقوله آیات فوق است باید در زمره آنها بشمار آید این آیات دسته اول .

2 - اما دسته دوم ، یعنى آیاتى که ولایت تشریع شریعت و هدایت و ارشاد توفیق و امثال اینها را براى خداى متعال ثابت مى کند، آنها نیز از این قرارند: (الله ولى الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الى النور) و (و الله ولى المؤ منین ) و (و الله ولى المتقین ) و آیات زیر هم در مقام بیان همین جهت اند: (و ما کان لمؤ من و لا مؤ منه اذا قضى الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیره من امرهم و من یعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبینا)پس نتیجه این دو دسته آیات این شد که دو سنخ ولایت براى خداى متعال هست یکى ولایت تکوینى و یکى تشریعى و به عبارت دیگر یکى ولایت حقیقى و یکى ولایت اعتبارى .

3 - ولایت تشریعى المیزان اما آیات دسته سوم ، یعنى آیاتى که را که در آیات قبل براى خداوند ثابت مى کرد در آنها همان را براى رسول خدا ثابت مى کند و قیام به تشریع و دعوت به دین و تربیت امت و حکومت بین آنان و قضاوت در آنان را از شؤ ون و مناصب رسالت وى مى داند، آنها نیز از اینقرارند: (النبى اولى بالمؤ منین من انفسهم ) و در همین معناست آیه (انا انزلنا الیک الکتاب بالحق لتحکم بین الناس بما اریک الله ) و:(انک لتهدى الى صراط مستقیم ) و آیه (رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه ) و: (لتبین للناس ما نزل الیهم ) و (اطیعواالله و اطیعوا الرسول) و (و ما کان لمؤ من و لا مؤ منه اذا قضى الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیره من امرهم ) و(و ان احکم بینهم بما انزل الله و لا تتبع اهوائهم و احذرهم ان یفتنوک عن بعض ما انزل الله الیک ).

و اما ولایت به معناى نصرت که براى خداوند است سابقا گفتیم معنا ندارد که رسول الله داراى آن باشد و از همین جهت در آیات قرآنى هم براى آن جناب ولایت به این معنا ثابت نشده است . بارى جامع و فشرده این آیات اینست که رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) نیز داراى چنین ولایتى هست که امت را بسوى خداى تعالى سوق دهد و دربین آنها حکومت و فصل خصومت کند و در تمامى شؤ ون آنها دخالت نماید و خداى همینطور که بر مردم اطاعت خداى تعالى واجب است اطاعت او نیز بدون قید و شرط واجب است . پس برگشت ولایت آن حضرت بسوى ولایت تشریعى خداوند عالم است ، به این معنا که چون اطاعت خداوند در امور تشریعى واجب است و اطاعت رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) هم اطاعت خداست پس رسول خدا مقدم و پیشواى آنان و در نتیجه ولایت او هم همان ولایت خداوند خواهد بود. کما اینکه بعضى از آیات گذشته مانند آیه (اطیعوا الله و اطیعوا الرسول ) و آیه (و ما کان لمؤ من و لا مؤ منه اذا قضى الله و رسوله ...) و آیاتى دیگر به این معنا تصریح مى کردند.

4 - و اما قسم چهارم یعنى آیاتى که همین ولایتى را که دسته سوم براى رسول خدا ثابت مى نمود براى امیرالمؤ منین ، على بن ابیطالب (علیه السلام ) ثابت مى کند و آنان آیات یکى همین آیه مورد بحث ما است که بعد از اثبات ولایت تشریع براى خدا و رسول با واو عاطفه عنوان (الذین آمنوا) را که جز بر امیرالمؤ منین منطبق نیست به آن دو عطف نموده و به یک سیاق این سخن ولایت را که گفتیم در هر سه مورد ولایت واحده اى است براى پروردگار متعال ، البته بطور اصالت و براى رسول خدا و امیرالمؤ منین (علیه السلام ) بطور تبعیت و به اذن خدا ثابت مى کند.

و اگر معناى ولایت در این یک آیه نسبت به خداوند غیر از معناى آن نسبت به (الذین آمنوا) بود صرفنظر از اینکه این یک نحوه غلط اندازى و باعث اشتباه بود علاوه بر این ، جا داشت کلمه ولایت را نسبت به (الذین ) تکرار کند، تا ولایت خدا به معناى خود و آن دیگرى هم به معناى خود استعمال شده باشد و اشتباهى در بین نیاید. کما اینکه نظیر این مطلب در این آیه رعایت شده است : (قل اذن خیر لکم یومن بالله و یؤ من للمؤ منین): همانطورى که مى بینید لفظ (یؤ من ) را تکرار کرده براى اینکه هر کدام معناى بخصوصى داشت و نیز نظیر این مطلب در آیه (اطیعوا الله و اطیعوا الرسول ) در جزء سابق گذشت . علاوه بر این ، خود لفظ (ولیکم ) با اینکه مفرد است به مؤ منین نسبت داده شده ، و اگر مقصود از آن غیر از ولایت منسوب به خدا و رسول بود باید در این باره(الذین آمنوا) مى فرمود، و مفسرین هم به همین جور آیه را توجیه کرده اند، یعنى ولایت را به یک معنا گرفته و گفته اند در خداى تعالى بطور اصل و در غیر او به تبع مى باشد.

پس از آنچه تاکنون گفته شد بدست آمد که حصرى که از کلمه (انما) استفاده مى شود حصر افراد است ، کانه این ولایت عام و شامل همه است ، چه مخاطبین خیال مى کرده اند آنان که در آیه اسم برده شده اند و چه غیر آنان ، چون چنین مظنه اى در بین بوده ، آیه ولایت را منحصر کرده براى نام بردگان . ممکن هم هست به یک وجه دیگر این حصر را قصر قلب دانست .

(الذین یقیمون الصلوه و یوتون الزکوه و هم راکعون )

این جمله بیان مى کند (الذین آمنوا) را که سابق بر این جمله ذکر شده ، و جمله (و هم راکعون ) حال است از فاعل (یوتون ) و هم او عامل است در این حال (راکعون ).

(رکوع )، در لغت هیاءت مخصوصه اى است در انسان ، و آن عبارت است از خمیدگى ، و لذا به پیر مرد سالخورده اى که پشتش ‍ خمیده ، مى گویند شیخ راکع ، یعنى پیر خمیده ، و در عرف شرع عبارتست از هیاءت مخصوصه اى در عبادت . در قرآن مى فرماید:(الراکعون الساجدون ) و این رکوع در حقیقت حالت خضوع و ذلت آدمى را در برابر خداوند مجسم مى سازد.

چیزى که هست در اسلام رکوع در غیر نماز حتى براى خداوند مشروع نیست ،بخلاف سجود که در غیر نماز هم مشروع است ، و چون در رکوع معناى خشوع و اظهار ذلت هست گاهى همین کلمه را بطور استعاره در مطلق خشوع و تذلل و فقرى که عادتا خالى از ذلت در برابر غیر نیست بکار مى برند، مثلا مى گویند فلانى براى فلان رکوع کرد، یعنى خود را کوچک نمود و لو خم نشده باشد.

(و من یتول الله و رسوله و الذین آمنوا فان حزب الله هم الغالبون ) تولى به معناى گرفتن ولى است و (الذین آمنوا) افاده عهد مى کند و در آن اشاره است به مؤ منین معهود، یعنى همان مؤ منین که در (انما ولیکم ) ذکر شد و جمله (فان حزب الله هم الغالبون )در جاى جزاى شرط قرار گرفته و لیکن در حقیقت جزا، نیست و جزا در تقدیر است و این جمله از باب بکار بردن کبراى قیاس در جاى نتیجه در اینجا ذکر شده است تا علت حکم را برساند، و تقدیر آیه چنین بوده : (و من یتول فهو الغالب لانه من حزب الله و حزب الله هم الغالبون - هر که خدا و رسول را ولى خود بگیرد غالب و پیروز است چونکه از حزب خداست و حزب خداوند همیشه غالب است).

و این تعبیر کنایه از این است که اینها حزب خدایند، و بنابر آنچه راغب گفته حزب به معنى جماعتى است که در آن یک نحوه تشکیل و فشردگى باشد، و خداوند سبحان در جاى دیگر از حزب خود نام برده ، اتفاقا جائى است که با مورد بحث ما از جهت مضمون شباهت دارد، چون فرموده است : (لا تجد قوما یومنون بالله و الیوم الاخر یوادون من حادالله و رسوله و لو کانوا آباء هم او ابناء هم او اخوانهم او عشیرتهم اولئک کتب فى قلوبهم الایمان و ایدهم بروح منه ) تا آنجا که مى فرماید: (اولئک حزب الله الا ان حزب الله هم المفلحون ) و (فلاح ) به معناى پیروزى و رسیدن به مقصد و استیلاى برخواسته خویش است ، و این استیلاى بر مراد و فلاح همان است که خداوند متعال آنرا از جمله بهترین نویدها براى مؤ منین قرار داده و آنها را به نیل به آن بشارت داده و فرموده است :(قد افلح المؤ منون ) و آیاتى که این نوید را مى دهند زیادند و در همه آنها این لفظ بطور مطلق بکار رفته و معلوم است که فلاح مطلق هم رسیدن به سعادت را و هم رستگارى به نیل به حقیقت را و هم غلبه بر شقاوت و باطل و دفع آنرا هم در دنیا و هم در آخرت شامل مى شود. اما در دنیا براى اینکه مردمى رستگارند که مجتمعشان صالح و افراد آن مجتمع همه اولیاى خدا و صالح باشند و معلوم است که در چنین مجتمع که پایه اش بر تقوا و ورع است و شیطان در آن راه ندارد مى توان مزه زندگى واقعى را چشیده و به عالى ترین درجه لذت و برخوردارى از حیات نائل شد.

و اما در آخرت بر اى اینکه چنین مردمى در آخرت در جوار رحمت خدایند.

بحث روایتى

(روایاتى درباره صدقه دادن امام على (ع) انگشترى خود را درحال رکوع و نزول آیات گذشته در این شأن)

در کتاب کافى از على بن ابراهیم از پدرش از ابن ابى عمیر از عمر بن اذینه نقل مى کند که او از زراره و فضیل بن یسار و بکیر بن اعین و محمد بن مسلم و برید بن معاویه و ابى الجارود روایت کرده است که حضرت ابى جعفر (علیه السلام ) فرمود: خداى عزوجل رسول خود را امر کرد به ولایت على (علیه السلام ) و این آیه را نازل فرمود (انما ولیکم الله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه و یوتون الزکوه و هم راکعون ) و نیز ولایت اولى الامر را هم بر امت اسلام واجب کرد و چون مردم نفهمیدند مقصود از ولایت چیست رسول خدا را دستور داد تا برایشان ولایت را تفسیر کند همانطورى که معناى نماز و زکات و حج و روزه را تفسیر فرموده است ، وقتى این دستور رسید، رسول الله سخت پریشان شد، و ترسید مردم از شنیدن این فرمان از دین بیزارى جویند و مرتد شوند و او را تکذیب کنند، ناچار به خداى خویش رجوع کرد و خداى متعال هم این آیه را نازل فرمود: (یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله یعصمک من الناس ).

بعد از نزول این آیه رسول خدا قیام به امتثال و انجام دستور خداى متعال نمود، یعنى در روز غدیر خم ولایت على (علیه السلام ) را بر مردم ابلاغ کرد. دستور فرمود تا ندا کنند که : (الصلوه جامعه ) مردم آماده نماز شوند، آنگاه دستور پروردگار را مبنى بر ولایت على (علیه السلام ) به مردم گوشزد نمود و فرمود تا حاضرین ماجرا را به غائبین برسانند، عمر بن اذینه - راوى این حدیث - مى گوید: غیر از ابى جارود مابقى آنان که من از آنان روایت را نقل مى کنم همه گفتند که حضرت فرمود این فریضه ، آخرین تکلیفى است که از ناحیه آفریدگار جهان بسوى بشر نازل شد و لذا این آیه فرود آمد: (الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتى ). آنگاه امام باقر (علیه السلام ) فرمود: خداى تعالى مى فرماید: بعد از این دیگر فریضه اى براى شما مسلمین نازل نمى کنم ، براى اینکه فرایض شما تکمیل شد.

و در کتاب تفسیر برهان و کتاب غایه المرام از صدوق (علیه الرحمه ) روایت مى کند که او در ذیل آیه (انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا) از ابى الجارود از حضرت ابى جعفر (علیه السلام ) روایت مى کند که فرمود: طایفه اى از یهود مسلمان شدند از آن جمله عبدالله بن سلام ، اسد، ثعلبه ، ابن یاءمین و ابن صوریا بودند که همگى خدمت رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) عرض کردند یا نبى الله حضرت موسى وصیت کرد به یوشع بن نون و او را جانشین خود قرار داد، وصى شما کیست یا رسول الله ؟ و بعد از تو ولى و سرپرست ما کیست ؟ در پاسخ این سؤ ال این آیه نازل شد: (انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه و یوتون الزکوه و هم راکعون ) آنگاه رسول خدا فرمود برخیزید، همه برخاسته و به مسجد آمدند، مردى فقیر و سائل داشت از مسجد بطرف آن جناب مى آمد، حضرت فرمود: اى مرد آیا کسى بتو چیزى داده ؟ عرض کرد: آرى ، این اکنون به من داد، حضرت پرسید چه کسى ؟ عرض کرد آن مردى که مشغول نماز است ، پرسید در چه حالى بتو داد؟ عرض کرد در حال رکوع ، حضرت تکبیر گفت . اهل مسجد همه تکبیر گفتند، حضرت رو به آن مردم کرد و فرمود: پس از من على (علیه السلام ) ولى شماست ، آنان نیز گفتند ما به خداوندى خداى تعالى و به نبوت محمد (صلى الله علیه و آله ) و ولایت على (علیه السلام ) راضى و خشنودیم ، آنگاه این آیه نازل شد: (و من یتول الله و رسوله و الذین آمنوا فان حزب الله هم الغالبون ) (تا آخر حدیث ).

على بن ابراهیم قمى در تفسیر خود مى گوید: پدرم برایم روایت کرد از صفوان از اءبان بن عثمان از ابى حمره ثمالى از حضرت ابى جعفر (علیه السلام ) که فرمود روزى رسول الله (صلى الله علیه و آله ) با جمعى از یهود که از جمله آنها عبدالله بن سلام بود نشسته بودند. در آن بین ، حالت وحى به آن جناب دست داد و این آیه نازل شد، پس رسول الله (صلى الله علیه و آله ) از منزل بسوى مسجد بیرون شد و در راه به سائلى برخورد که بسویش مى آمد، پرسید آیا کسى بتو چیزى داده ؟ عرض کرد: آرى آن شخص که هم الان مشغول نماز است ، آنگاه رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) نزدیک شد و دید که او على بن ابیطالب است .

مؤلف : همین روایت را عیاشى در تفسیر خود از آن حضرت نقل نموده .

حدیث ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام بر روایت ابورافع

و در امالى شیخ طوسى (رضوان الله علیه ) است که مى گوید: محمد بن محمد یعنى شیخ مفید (رحمه الله علیه ) براى من روایت کرد از ابو الحسن على بن محمد کاتب او، گفت براى من حدیث کرد حسن بن على زعفرانى از ابو اسحاق ابراهیم بن محمد ثقفى از محمد بن على از عباس بن عبد الله عنبرى از عبد الرحمن بن اسود کندى یشکرى از عون بن عبیدالله از پدرش از جدش ابورافع که گفت روزى من وارد بر رسول الله (صلى الله علیه و آله ) شدم در حالى که آن جناب خواب بود و مارى در طرف دیگر خانه آن حضرت بچشم مى خورد من به ملاحظه اینکه نکند آن حضرت از سر و صداى من بیدار شود از کشتن مار کراهت داشتم ، و خیال کردم که آن حضرت در آن وحى بود، ناگزیر براى اینکه مبادا این مار به آن حضرت آسیبى بزند بین مار و آن جناب خوابیدم تا اگر آسیبى زد به من بزند نه به آن جناب ، چیزى نگذشت بیدار شد در حالتى که آیه (انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا) - تا آخر آیه - را مى خواند.

آنگاه فرمود: حمد خداى را که نعمت را بر على تمام کرد، و گوا را باد بر على فضیلتى که خدا به او ارزانى داشت ، آنگاه از من پرسیدند اینجا چه مى کنى ؟ من داستان مار را برایشان عرض کردم ، بمن فرمود بکش آنرا من آن را کشتم . آنگاه فرمود اى ابا رافع چگونه اى تو با مردمى که با على مقاتله مى کنند، با اینکه او بر حق و آن قوم بر باطلند؟ جهاد در رکاب على (علیه السلام ) حقى است از حقوق خداى متعال ، و هر کس قدرت بر آن نداشته باشد باید به قلب خود دشمنانش را دشمن بدارد، و آرزو کند اى کاش ‍ مى توانستم در این جهاد شرکت کنم که در اینصورت چیزى بر او نیست ، و خداوند همین نیت را جهاد او حساب مى کند، عرض کردم یا رسول الله از خداى تعالى بخواهید که اگر من آن زمان و آن مردم را درک کردم مرا بر قتال با آنها قوت و نیرو دهد

رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) دست به دعا بر داشت و حاجتم را از خدا خواست آنگاه فرمود: براى هر پیغمبرى امینى است و امین من ابو رافع است ابو رافع مى گوید وقتى که پس از مرگ عثمان مردم با امیرالمؤ منین على (علیه السلام ) بیعت کردند و طلحه و زبیر نقض بیعت نموده و خروج کردند، بیاد فرمایش پیغمبر افتادم ، لذا خانه ام را که در مدینه بود با زمینى که در خیبر داشتم فروختم و خودم و بچه هایم در رکاب آن جناب بیرون آمدم به این امید که شاید در رکابش شهید شوم ، لیکن موفق نشدم تا آنکه با آن جناب به بصره آمدیم و هم چنین زنده بودم تا آن جناب به صفین رفت ، من نیز

/ 0 نظر / 118 بازدید