قرآن - yadekhooban( یاد خوبان )

yadekhooban( یاد خوبان )
نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩٥/۱۱/٢۱

در بـاره کـسى گفته مى شود (عشى )، (یعشى )، (عشا) - از باب علم یعلم - که چشمانش دچار آفتى شده باشد که هیچ نبیند، و یا تنها شبکور باشد. و در باره کسى گفته مى شود (عشا)، (یعشوا)، (عشوا) و (عشوا) - از باب نصر ینصر - کـه خـود را بـه کـورى و یـا شـبکورى زده باشد، بدون اینکه در چشمانش آفتى باشد. و کـلمـه (نـقیض ) از مصدر (تقییض ) است که هم به معناى تقدیر است، و هم چیزى را نزد چیزى بردن. مى گوییم (قیضه له ) یعنى فلانى را نزد فلان کس آورد.

 

وصـف حـال کـور دلان روى گـردان از ذکـر خـدا، کـه قـریـن شـیـطـانـى دارنـد و در عـین ضلالت خود را راه یافته مى پندارند

 

بعد از آنکه گفتار به ذکر متقین منتهى شد که آخرت نزد خدا خاص ایشان است ، این موقعیت پـیـش آمـد که چیزى از سرانجام معرضین از حق که خود را از یاد رحمان به کورى مى زنند بگوید، و به مال امر آنان اشاره نماید، و بفرماید اینکه خود را از یاد خدا به کورى مى زنـنـد، بـاعـث مـى شود که قرین هایى از شیطان ملازمشان گردند که هیچگاه از ایشان جدا نشوند، تا در آخر با خود وارد عذاب آخرتشان کنند.

 

پـس مـعـناى آیه چنین مى شود: کسى که از یاد خداى رحمان خود را به کورى بزند، و به این مسأله به نظر شبکورها بنگرد، ما شیطانى برایش مى آوریم. و در جاى دیگر تعبیر به ارسال کرده مى فرماید: (الم ترانا ارسلنا الشیاطین على الکافرین توزهم ازا) و در آیـه مـورد بحث کلمه (ذکر) را به کلمه (رحمان ) اضافه نموده تا اشاره باشد به اینکه یاد خدا خود رحمتى است از خدا.

)تفسیر شریف المیزان حضرت علامه طباطبایی رضوان الله تعالی علیه

نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩٤/۱/٤

سوره مبارکه المومنون : أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثًا وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لَا تُرْجَعُونَ ﴿۱۱۵﴾

آیا پنداشتید که شما را بیهوده آفریده ‏ایم و اینکه شما به سوى ما بازگردانیده نمى‏ شوید

نه شکوفه ای نه برگی نه ثمر نه سایه دارم

همه حیرتم که دهقان به چه کار کشت ما را

نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩۳/۱٢/۸

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ  وَلْتَنظُرْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللهَ  إِنَّ اللهَ خَبِیرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ ﴿18﴾
نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩۳/٥/۱٦

قرآن کریم - سوره مبارکه نور آیات 37 و 38

رِجَالٌ لَّا تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلَاةِ وَإِیتَاء الزَّکَاةِ یَخَافُونَ یَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ  لِیَجْزِیَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا وَیَزِیدَهُم مِّن فَضْلِهِ وَاللَّهُ یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ بِغَیْرِ حِسَابٍ

مردانى که نه تجارت و نه داد و ستدى آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و دادن زکات به خود مشغول نمى‏دارد و از روزى که دلها و دیده‏ها در آن زیرورو مى‏شود مى‏هراسند 37تا خدا بهتر از آنچه انجام مى‏دادند به ایشان جزا دهد و از فضل خود بر آنان بیفزاید و خدا[ست که] هر که را بخواهد بى‏حساب روزى مى‏دهد 38

نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩۳/٢/۱۳

تصویر

نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩٢/۱٢/۱۳

بگو نماز و تمام عبادات من و زندگی و مرگ من ، همه برای خداوند پرودگار جهانیان است

نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩٢/۱۱/٢

 

کَذَلِکَ أَرْسَلْنَاکَ فِی أُمَّةٍ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهَا أُمَمٌ لِّتَتْلُوَ عَلَیْهِمُ الَّذِیَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ وَهُمْ یَکْفُرُونَ بِالرَّحْمَنِ قُلْ هُوَ رَبِّی لا إِلَهَ إِلاَّ هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَإِلَیْهِ مَتَابِ ﴿۳۰﴾

بدین گونه تو را در میان امتى که پیش از آن امتهایى روزگار به سر بردند فرستادیم تا آنچه را به تو وحى کردیم بر آنان بخوانى در حالى که آنان به [خداى] رحمان کفر مى‏ورزند بگو اوست پروردگار من معبودى بجز او نیست بر او توکل کرده‏ام و بازگشت من به سوى اوست

نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩٢/۱٠/٢۸

ان الله و ملائکته یصلون علی النبی یا ایهاالذین امنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما

خداوند و فرشتگان بر پیامبر درود می فرستند . ای کسانی که ایمان آورده اید بر او درود فرستید و سلام گویید  و تسلیم فرمانش باشید

نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩٢/٩/٢۳

 

و بگو پروردگارا بیامرز ور حمت آور که تو بهترین مهربانانی

نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩٢/۸/٧

اذکار قرانی / تصویر

بار خدایا تویی که فرمانفرمایی / هر آنکس را که خواهی فرمانروایی بخشی /و از هر که خواهى فرمانروایى را باز ستانى /و هر که را خواهى عزت بخشى و هر که را خواهى خوار گردانى/ همه خوبیها به دست توست / و تو بر هر چیز توانایى

نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩٢/٧/۳٠

سوره مائده ، آیات 55 و 56

 

 55- انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه و یوتون الزکوه و هم راکعون

 56- و من یتول الله و رسوله و الذین آمنوا فان حزب الله هم الغالبون

ترجمه آیات

جز این نیست که ولى شما خداست و رسول او و آنان که ایمان آورده اند، همان ایمان آورندگانى که اقامه نماز و اداى زکات مى کنند در حالى که در رکوع نمازند (55)

و کسى که خدا و رسولش و این مؤ منین را دوست بدارد در حزب خدا که البته سرانجام غلبه با آنها است وارد شده است (56)

اثبات اینکه این دو آیه شریفه درباره امام على (ع) نازل شده و متضمن تنصیص بر ولایت و خلافت آن حضرت میباشد.

بیان آیات

این دو آیه شریفه همانطورى که مى بینید مابین آیاتى قرار دارند که مضمون آنها نهى از ولایت اهل کتاب و کفار است ، به همین جهت بعضى از مفسرین اهل سنت خواسته اند این دو آیه را با آیات قبل و بعدش در سیاق شرکت داده و بگویند همه اینها در صدد بیان یکى از وظائف مسلمین اند ، و آن وظیفه عبارتست از اینکه مسلمین باید دست از یارى یهود و نصارا و کفار بر دارند، و منحصرا خدا و رسول و مؤ منین را یارى کنند، البته مؤ منینى که نماز بپا مى دارند و در حال رکوع زکات مى دهند، نه هر کس که در سلک اسلام در آمده باشد، پس منافقینى که در دل کافرند نیز مانند کفار نباید یارى نمود0

خلاصه کلام مفسرین نامبرده اینست که ولایت در این دو آیه به همان معنا است که در آیات زیر به آن معنا است (و الله ولى المؤ منین ) و (النبى اولى بامؤ منین من انفسهم ) و نیز این آیات که ولایت را به مؤ من ین اطلاق کرده (اولئک بعضهم اولیاء بعض ) و (و المؤ منون و المؤ منات بعضهم اولیاء بعض یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر) همانطورى که در این آیات ولایت بمعناى نصرت است در دو آیه مورد بحث هم به همان معنا است ، پس مدعاى امامیه که مى گویند این آیه در شاءن امام على بن ابیطالب (علیه السلام ) و در تنصیص ولایت و خلافت آن جناب است ، زیرا تنها اوست که در حال رکوع انگشتر خود را به سائل داد، مدعائى است بدون دلیل ، آنگاه از این مفسرین سؤ ال شده است پس جمله حالیه (و هم راکعون ) در این بین یعنى در دنبال جمله (و یوتون الزکوه ) چکاره است ؟ اگر شاءن نزول آیه ، امام (علیه السلام ) نباشد، چنانچه امامیه مى گویند جمله : (در حالى که آنها در رکوعند) چه معنا دارد؟

در پاسخ گفته اند در اینجا معناى حقیقى رکوع مراد نیست بلکه مراد معناى مجازى آن یعنى خضوع در برابر عظمت پروردگار یا خضوعى است که از جهت فقر یا از جهات دیگر در نهاد آدمى پدید مى آید، و معناى آیه اینست که : اولیا و یاوران شما یهود و نصارا و منافقین نیستند، بلکه اولیا و یاوران شما خدا و رسول اویند و آن مؤ منین که نماز بپا مى دارند و زکات مى دهند و در همه این احوال خاضعند، یا آنهائى که زکات مى دهند در حالیکه خود فقیر و تنگدستند، لیکن دقت در اطراف این آیه و آیات قبل و بعدش و نیز دقت درباره تمامى این سوره ، ما را به خلاف آنچه این مفسرین ادعا کرده اند و آن جوابى که از اشکال داده اند رهبرى مى کند، و نخستین شاهد بر فساد ادعایشان بر اینکه ولایت به معناى نصرت است همانا استدلال خود آنان است به وحدت سیاق و به اینکه همه این آیات که یکى پس از دیگرى قرار گرفته اند در مقام بیان این جهتند که چه کسانى را باید یارى کرد و چه کسانى را نباید، زیرا درست است که این سوره در اواخر عمر رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) در حجه الوداع نازل شده و لیکن نه تمامى آن ، بلکه بطور مسلم پاره اى از آیات آن به شهادت مضامین آنها، و روایاتى که در شاءن نزولشان وارد شده است قبل از حجه الوداع نازل شده است .

بنابراین صرف اینکه فعلا این آیات یکى پس از دیگرى قرار گرفته اند دلالت بر وحدت سیاق آنها ندارد، کما اینکه صرف وجود مناسبت بین آنها نیز دلالت ندارد بر اینکه آیات این سوره همه به همین ترتیب فعلى نازل شده است .

دومین شاهد بر فساد آن ، تفاوت آیات قبل و بعد این آیه است از جهت مضمون ، زیرا در آیه (یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا الیهود و النصارى اولیاء بعضهم اولیاء بعض ...) تنها مؤ منین را از ولایت کفار نهى مى کند و منافقین را که در دل کافرند به این رذیله که در کمک کفار و جانبدارى آنان سبقت مى جویند سرزنش مى نماید، بدون اینکه کلام مرتبط الخطاب به کفار شود و روى سخن متوجه کفار گردد، بخلاف آیات بعد که پس از نهى مسلمین از ولایت کفار دستور مى دهد که رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) مطلب را به گوش ‍ کفار برساند و اعمال زشت آنان را که همان سخریه و استهزاست ، و معایب درونیشان را که همان نفاق است گوشزد شاءن سازد، پس ‍ آیات قبل ، غرضى را بیان مى کنند و آیات بعد، غرض دیگرى را ایفا مى نمایند با این حال چگونه بین این دو دسته آیات وحدت سیاق هست ؟!.

مراد از (ولى) در آیه شریفه ناصر نیست، بلکه ولایت به معناى محبت و دوستى است

سومین دلیل بر فساد آن همان مطالبى است که ما در بحثى که سابق در ذیل آیات (56) و (57) و (58) و(59) همین سوره از نظر خوانندگان گذراندیم ، گفتیم ، و آن این بود که : کلمه ولایت در این آیات نمى شود به معناى نصرت باشد. زیرا با سیاق آنها و خصوصیاتى که در آن آیات است مخصوصا جمله (بعضهم اولیاء بعض ) - (آنها خود اولیاى یکدیگرند) و جمله (و من یتولهم منکم فانه منهم ) -(و هر که از شما ولایت آنها را داشته باشد از آنها خواهد بود) سازگار و من اسب نیست ، چون که ولایت به معناى نصرت عقد و قراردادى بوده که بین دو قبیله با شرایط خاصى منعقد مى شده ، و این عقد باعث نمى شده که این دو قبیله یکى شوند، و از عادات و رسوم و عقاید مخصوص به خود چشم بپوشند و تابع دیگرى گردند، و حال آنکه در این آیه ولایت ، امرى است که عقد آن باعث پیوستن یکى به دیگرى است ، چون مى فرماید: و هر که از شما ولایت آنان را دارا باشد از ایشان خواهد بود، و نیز اگر ولایت در اینجا به معناى نصرت بود معنا نداشت علت نهى از نصرت کفار را چنین معنا کند که چون قوم فلانى (کفار) یار و مددکار یکدیگرند، بخلاف اینکه اگر ولایت به معناى محبت باشد که در آنصورت این تعلیل بسیار بجا و موجه خواهد بود، زیرا مودت مربوط به جان و دل آدمى است و باعث امتزاج و اختلاط روحى بین دو طایفه مى شود، و تاءثیر این اختلاط در تغییر سنن قومى و اغماض از خصائص ملى پر واضح است .

پس صحیح است گفته شود: فلان ملت و قوم را دوست نداشته باشید تا رذائل و معایبى که در آنها است در شما رخنه نکند و شما به آنان ملحق و از آنان نشوید، آنان وصله همرنگ هم ، و دوست همند، از همه اینها گذشته معنا ندارد رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) ولى به معناى یاور مؤ منین باشد، براى اینکه یا مردم یاور اویند یا او و مردم یاور دینند و یا خداوند یاور او و مردم دیندار است ، همه این اطلاقات صحیح است ، اما گفتن اینکه او یاور مؤ منین است صحیح نیست .

توضیح اینکه این مفسرین که مى گویند (ولى ) در آیه مورد بحث به معناى ناصر است ، لابد مرادشان از نصرت ، نصرت در دین است که خدا هم آنرا مورد اعتنا قرار داده و در بسیارى از آیات از آن یاد کرده ، و چون مى توان دین را هم براى خدا دانست و هم گفت دین براى خدا و رسول (صلى الله علیه و آله ) است و هم گفت دین براى رسول خدا و مؤ منین است به سه اعتبار همچنین مى توان یارى دین را هم یارى خدا دانست ، چون پروردگار متعال شارع دین است کما اینکه در چند جاى قرآن این اطلاق را کرده و فرموده : (و قال الحواریون نحن انصار الله ) و نیز فرموده : (ان تنصروا الله ینصرکم ) و فرموده : (و اذ اخذ الله میثاق النبیین ) تا آنجا که مى فرماید: (لتومنن به و لتنصرنه ) و همچنین در آیات زیاد دیگرى این اطلاق بچشم مى خورد.

و صحیح است گفته شود: دین براى خدا و هم براى رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) است ، چون خداوند شارع دین و رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) هادى و داعى بسوى آن و مبلغ آنست ؛ و به این اعتبار مردم را به یارى دین دعوت و یا مؤ منین را با نصرت مى ستاید به اینکه خدا و رسول را یارى مى دهند کما اینکه در قرآن مى فرماید: (و عزروه و نصروه ) و مى فرماید: (و ینصرون الله و رسوله ) و نیز مى فرماید: (و الذین آووا و نصروا) و هم یارى دین را یارى رسول (صلى الله علیه و آله ) و مؤ منین شمرده و فرموده : خدا یاور رسول و مؤ منین است ، کما اینکه در قرآن مى فرماید: (و لینصرن الله من ینصره ) و نیز مى فرماید: (انا لننصر رسلنا و الذین آمنوا فى الحیوه الدنیا و یوم یقوم الاشهاد) و نیز مى فرماید: (و کان حقا علینا نصر المؤ منین ) و لیکن بهیچ اعتبار نمى توان دین را فقط براى مؤ منین دانست و رسول خدا(صلى الله علیه و آله ) را از دین بیگانه شمرد، آنگاه گفت رسول خدا یاور مؤ منین است ، براى اینکه هیچ کرامت و مزیت دینى نیست مگر اینکه عالیترین مرتبه آن در رسول خدا(صلى الله علیه و آله ) است و او را سهم وافرى از این مزیت است. آرى کلام الهى ساحتش منزه تر از آنست که نسبت به احترامات لازم الرعایه آن جناب کوتاهى و مسامحه بورزد، و این خود قوى ترین دلیل است بر اینکه هر جا در قرآن ولایت را به پیغمبر (صلى الله علیه و آله ) نسبت داده است مقصود از آن ولایت در تصرف یا محبت است مانند آیه شریفه : (النبى اولى بالمؤ منین من انفسهم ) و آیه (انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا...) چون در این دو آیه روى سخن با مؤ منین است و معنا ندارد رسول خدا (صلى الله علیه و آله ) یاور آنها باشد چنان که مفصلا بیان کردیم .

پس معلوم شد که این دو آیه مورد بحث در سیاق ، با آیات سابق خود شرکت ندارند و لو اینکه فرض هم بکنیم که ولایت به معناى نصرت است ، و نباید فریب جمله آخر آیه یعنى : (فان حزب الله هم الغالبون ) را خورد و خیال کرد که این جمله تنها مناسب با ولایت به معناى نصرت است . زیرا این جمله با معانى دیگر ولایت یعنى تصرف و محبت نیز مناسبت دارد، براى اینکه غلبه دینى و انتشار دین خدا در همه عالم که یگانه هدف اهل دین است محتاج است به اینکه اهل دین به هر وسیله شده به خدا و رسول متصل و مربوط شوند، چه اینکه این اتصال به نصرت خدا و رسول باشد و یا به قبول تصرفاتشان و یا به محبت و دوست داشتنشان ، پس جمله آخر آیه با هر سه معنا سازگارى دارد، و خداى تعالى در چند جا وعده صریح داده و به همه گوشزد کرده که بزودى این غلبه دین اسلام بر سایر ادیان محقق مى شود و فرموده : (کتب الله لاغلبن انا و رسلى ) و نیز فرموده : (و لقد سبقت کلمتنا لعبادنا المرسلین . انهم لهم المنصورون و ان جندنا لهم الغالبون ).

و علاوه بر همه وجوهى که گفته شد روایات بسیارى از طریق امامیه و هم از طریق خود اهل سنت هست که همه دلالت دارند بر اینکه این دو آیه در شاءن على بن ابیطالب (علیه السلام ) وقتى که در نماز انگشتر خود را صدقه داد نازل شده است ، بنابراین ، این دو آیه متضمن حکم خاصى هستند و شامل عموم مردم نیستند.

و ما بزودى در بحث روایتى آینده خود بى شتر آن روایات را نقل خواهیم کرد (ان شاء الله تعالى ) و اگر صحیح باشد از این همه روایاتى که درباره شاءن نزول این دو آیه وارد شده چشم پوشى شود و این همه ادله ماءثوره نادیده گرفته شود باید بطور کلى از تفسیر قرآن چشم پوشید، چون وقتى به اینهمه روایات اطمینان پیدا نکنیم ، چگونه مى توانیم به یک یا دو روایتى که در تف سیر یک یک آیات وارد شده است وثوق و اطمینان پیدا کنیم ، پس با این همه وجوهى که ذکر شد دیگر جائى براى این حرف نمى ماند که بگوییم مضمون این دو آیه عام و شامل همه مؤ منین و ولایت بعضى نسبت به بعض دیگر است .

 

 


ادامه مطلب ...
نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩٢/٧/۱٠

و قل رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق ، واجعل لی من لدنک سلطاناً

نصیرا

پروردگارا مرا(در هرکار) صادقانه وارد کن وصادقانه خارج نما و از سوی خود سلطان و یاوری برای من قرارده

نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩٢/٦/۳٠

فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کَانَ غَفَّارًا ﴿۱۰﴾یُرْسِلِ السَّمَاء عَلَیْکُم مِّدْرَارًا ﴿۱۱﴾وَیُمْدِدْکُمْ بِأَمْوَالٍ وَبَنِینَ وَیَجْعَل لَّکُمْ جَنَّاتٍ وَیَجْعَل لَّکُمْ أَنْهَارًا ﴿۱۲﴾

و گفتم از پروردگارتان آمرزش بخواهید که او همواره آمرزنده است 

{تا} بر شما از آسمان باران پى در پى فرستد

و شما را به اموال و پسران یارى کند و برایتان باغها قرار دهد و نهرها براى شما پدید آورد

 

فقلت استغفروا ربکم انه کان غفارا

در این جمله دعوت قوم را به اینکه استغفار کنید تعلیل کرده به اینکه : (آخر پروردگارتان غفار است )، و (غفار) که صیغه مبالغه است، معناى کثیر المغفره را مى دهد، و مى فهماند علاوه بر اینکه کثیر المغفره است، مغفرت سنت مستمرى او است.

اثر استغفار از گناهان در رفع مصائب و بلایا و فتح باب نعمت ها 

یرسل السماء علیکم مدرار

کلمه (یرسل ) به خاطر اینکه جواب امر (استغفار کنید) است، به جزم خوانده مى شود، و مراد از کلمه (سماء) ابر آسمان است، و کلمه (مدرارا) به معناى کثیر الدرور است یعنى بسیار ریزنده. و معناى آیه این است که : اگر از خدا طلب مغفرت کنید، ابر بسیار ریزنده و بارنده را به سویتان مى فرستد.

 

و یمددکم باموال و بنین

کلمه (امداد) به معناى رساندن مدد به دنبال مدد دیگر است، و مدد به معناى هر چیزى است که آدمى را در رسیدن به حاجتش ‍ کمک کند،و اموال و فرزندان نزدیک ترین کمک هاى ابتدایى براى رسیدن جامعه انسانى به هدفهاى خویش است.

 

و یجعل لکم جنات و یجعل لکم انهار

(جنات ) و (انهار) دو تا از اقسام مال است، لیکن از آنجایى که از سایر اقسام مال نسبت به ضروریات زندگى بشر دخالت گسترده ترى دارند در آیه اختصاص به ذکر یافتند.

و از نوح (علیه السلام) حکایت مى کند که به قوم خود وعده فراوانى نعمتهاى و تواتر آن را مى دهد، به شرطى که از پروردگار خود طلب مغفرت گناهان کنند. پس معلوم مى شود استغفار از گناهان اثر فورى در رفع مصائب و گرفتاریها و گشوده شدن درب نعمتهاى آسمانى و زمینى دارد، مى فهماند بین صلاح جامعه انسانى و فساد آن، و بین اوضاع عمومى جهان ارتباطى برقرار است، و اگر جوامع بشرى خود را اصلاح کنند، به زندگى پاکیزه و گوارایى مى رسند، و اگر به عکس عمل کنند عکس آن را خواهند داشت.

این معنا از آیه شریفه زیر هم استفاده مى شود که فرموده : (ظهر الفساد فى البر و البحر بما کسبت ایدى الناس )، و همچنین آیه زیر که مى فرماید: (و ما اصابکم من مصیبه فبما کسبت ایدیکم )، و آیه شریفه (و لو ان اهل القرى امنوا و اتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الارض )

حضرت علامه طباطبایی اعلی الله مقامه _ تفسیر المیزان

نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩٢/٥/٢۸

وَاذْکُر رَّبَّکَ فِی نَفْسِکَ تَضَرُّعًا وَخِیفَةً وَدُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ وَلاَ تَکُن مِّنَ الْغَافِلِینَ

و در دل خویش پروردگارت را بامدادان و شامگاهان با تضرع و ترس بى‏صداى بلند یاد کن و از غافلان مباش

سوره مبارکه اعراف آیه 205

تفسیر المیزان حضرت علامه طباطبایی (ره):

ذکر و یاد پروردگار را بدو قسم تقسیم کرده، یکى توى دل و یکى به زبان و آهسته، آنگاه هر دو قسم را مورد امر قرار داده، و اما ذکر به صداى بلند را مورد امر قرار نداده بلکه از آن اعراض کرده، و این نه به خاطر ذکر نبودن آن است، بلکه به خاطر این است که چنین ذکر گفتنى با ادب عبودیت منافات دارد، دلیل این معنا روایتى است که از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) وارد شده که در بعضى از جنگهایش با اصحابش طى مسافت مى کرد تا رسیدند به بیابانى هولناک، و اتفاقا آن شب شبى تاریک بود یکى از اصحابش به صداى بلند تکبیر مى گفت، حضرت فرمود: آن کسى را که شما مى خوانید نه دور است و نه غایب - البته نا گفته نماند که این روایت نقل به معنا شده -.

امر به ذکر خداى تعالى با (تضرع) و (خیفه) و در صبح و شام  

(تضرع) از (ضراعه) و به معناى تملق توام با نوعى خشوع و خضوع است، و (خیفه ) یک نوع مخصوصى از ترسیدن را گویند، و منظور از آن، آن نوعى است که با ساحت مقدس بارى تعالى مناسب است، بنابراین در معناى (تضرع ) میل و رغبت به نزدیک شدن به شخص متضرع - الیه، و در معناى (خیفه ) پرهیز و ترس و میل بدور شدن از آن شخص نهفته است، پس ‍ مقتضاى اینکه ذکر را توصیف کرد به دو وصف تضرع و خیفه، این است که آدمى در ذکر گفتنش حالت آن شخصى را داشته باشد که چیزى را هم دوست دارد و به این خاطر نزدیکش مى رود و هم از آن مى ترسد و از ترس آن به عقب برگشته و دور مى شود، و خداى سبحان هر چند خیر محض است، و شرى در او نیست، و اگر شرى به ما مى رسد از ناحیه خود ما است، و لیکن خداى تعالى ذو الجلال و الاکرام است، هم اسماء جمال را دارد که ما و هر چیزى را به تقرب به درگاهش دعوت نموده و بسویش جذب مى کند، و هم داراى اسماء جلال است که قاهر بر هر چیز است، و هر چیزى را از او دفع و دور مى کند، پس ذکر شایسته او - که داراى همه اسماء حسنى است - به این است که مطابق با مقتضاى همه اسماءش بوده باشد چه اسماء جمالیه او و چه اسماء جلالیه اش (نه اینکه تنها بر طبق اسماء جمالیه اش باشد) و این صورت نمى گیرد مگر اینکه تضرعا و خیفه و رغبا و رهبا باشد.

(بالغدو و الاصال ) ظاهر این جمله این است که قید جمله (و دون الجهر من القول ) باشد و در نتیجه تنها ذکر قولى است که به دو قسم ذکر در صبح و ذکر در شام تقسیم مى شود نه ذکر قلبى، آن وقت با بعضى از فرائض یومیه نیز تطبیق مى کند.

(و لا تکن من الغافلین ) - این جمله تاکید امر به ذکر در اول آیه است، و در آن از خود غفلت، نهى نکرد بلکه از داخل شدن در زمره غافلان نهى فرمود، و مقصود از غافلان آن کسانى هستند که غفلت در ایشان مستقر شده.

با این بیان روشن مى شود آن ذکر مطلوبى که در این آیه به آن امر شده عبارت است از اینکه انسان ساعت بساعت و دقیقه بدقیقه بیاد پروردگارش باشد،

و اگر احیانا غفلت و نسیانى دست داد مجددا مبادرت به ذکر نموده و نگذارد که غفلت در دلش مستقر گردد، و در آیه بعدى نیز دلالت بر این معنا هست، و بزودى خواهد آمد.

پس آنچه که از آیه استفاده مى شد استمرار بر ذکر خدا در دل است در حالت تضرع و خیفه ساعت بساعت و ذکر به زبان در صبح و شام.


نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩٢/۳/۱٩

قرآن کریم - سوره مبارکه مومنون :

وَقُل رَّبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزَاتِ الشَّیَاطِینِ ﴿۹۷﴾ وَأَعُوذُ بِکَ رَبِّ أَن یَحْضُرُونِ ﴿۹۸﴾

و بگو پروردگارا از وسوسه‏هاى شیطانها به تو پناه مى‏برم   و پروردگارا از اینکه [آنها] به پیش من حاضر شوند به تو پناه مى‏برم

مفاتیح الجنان :در روایات معتبره وارد شده که پیش از طلوع و غروب آفتاب ده مرتبه بگو :

اَعُوذُ بِاللَّهِ السَّمیعِ الْعَلیمِ مِنْ هَمَزاتِ الشَّیاطینِ وَ اَعُوذُ باللَّهِ اَنْ‏ یَحْضُرُونِ اِنَّ اللَّهَ هُوَ السَّمیعُ الْعَلیمُ

پناه برم به خداى شنواى دانا از وسوسه‏هاى درونى شیاطین و پناه برم از اینکه نزدم حاضر شوند و براستى اوست خداوندى که شنوا و دانا است

نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩٢/۳/۱

هُوَ اللهُ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُ سُبْحَانَ الله عَمَّا یُشْرِکُونَ

قال رسول الله صلی الله علیه و اله : اَلْمُؤمِنُ مِراتُ الْمُؤمِنْ (مومن آینه مومن است)

کَلِمَةُ لا اله الا الله حِصْنی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنی اَمِنَ مِنْ عَذابی

کلمه توحید (لا اله الا الله) دژ و حصار محکم من است. هر کس آن را بگوید، داخل حصار من شده و هر کس داخل قلعه و حصار من شود، از عذاب الهی در امان است.

ولایة علی بن ابیطالب حِصْنی فَمَنْ دَخَلَ حِصْنی اَمِنَ مِنْ عَذابی

ولایت علی ابن ابیطالب  دژ و حصار محکم من است.  هر کس داخل قلعه و حصار من شود، از عذاب الهی در امان است.

در جهانی همه شور و همه شر ها علی بشر کیف بشر ربه فیه تجلی و ظهر

نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩۱/۱٢/۱۸

و ما تسلط و مالکیت و حکومت بر زمین را برای شما قرار دادیم و انواع وسایل زندگی را برای شما فراهم ساختیم اما کمتر شکرگزاری می‏کنید (و اینهمه موهبت را بجا مصرف نمی‏نمائید).

نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩۱/٩/۱۳

آن کسی که مرا آفرید و هدایت می کند و کسی که مرا غذا می دهد و سیراب می نماید

نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩۱/٧/٢٦

 

یا [کیست] آن کس که درمانده را چون وى را بخواند اجابت مى‏کند و گرفتارى
 را برطرف مى‏گرداند و شما را جانشینان این زمین قرار مى‏دهد 
 آیا معبودى با خداست ؛ چه کم پند مى‏پذیرید  

توضیح اینکه دعاى مضطر چون صادقانه است قطعا اجابت مى شود (امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء)

مراد (از اجابت مضطر وقتى که او را بخواند) این است که خدا دعاى دعا کنندگان را مستجاب و حوائجشان را بر مى آورد، و اگر قید اضطرار را در بین آورد براى این است که در حال اضطرار، دعاى داعى از حقیقت برخوردار است و دیگر گزاف و بیهوده نیست، چون تا آدمى بیچاره و درمانده نشود، دعاهایش آن واقعیت و حقیقت را که در حال اضطرار واجد است ندارد، و این خیلى روشن است.

قید دیگرى براى دعا آورده و آن این است که فرموده : (اذا دعاه - وقتى او را بخواند)، و این براى آن است که بفهماند خدا وقتى دعا را مستجاب مى کند که داعى، به راستى او را بخواند، نه اینکه در دعا رو به خدا کند و دل به اسباب ظاهرى داشته باشد و این وقتى صورت مى گیرد که امید داعى از همه اسباب ظاهرى قطع شده باشد، یعنى بداند که دیگر هیچ کس و هیچ چیز نمى تواند گره از کارش بگشاید، آن وقت است که دست و دلش با هم متوجه خدا مى شود و در غیر این صورت همانطور که گفتیم غیر خدا را مى خواند.

پس، اگر دعا صادق بود، یعنى خوانده شده فقط خدا بود و بس، در چنین صورتى خدا اجابتش مى کند و گرفتاریش را که او را مضطر کرده بر طرف مى سازد، همچنان که در جاى دیگر فرموده : (ادعونى استجب لکم ) که در این آیه بطورى که ملاحظه مى فرمایید هیچ قیدى براى دعا نیاورده جز اینکه فرموده در دعا مرا بخوانید. باز در جاى دیگر فرموده : (و اذا سئلک عبادى عنى فانى قریب اجیب دعوة الداع اذا دعان ) بطورى که مى بینید تنها این شرط را آورده که در دعا او را بخوانند، و ما در جلد دوم این کتاب در ذیل همین آیه بحثى پیرامون دعا گذراندیم.

بیان فساد گفتار برخى مفسرین در ارتباط با آیه شریفه

از بیانى که گذشت فساد گفتار بعضى از مفسرین روشن مى شود که گفته اند: لام در (المضطر) لام جنس است، نه لام استغراق، براى اینکه چه بسیار دعاها که مى بینیم اجابت نمى شود. پس، مراد از این آیه این است که اجابت دعاى مضطر هر جا که اجابت شود از ما است، نه اینکه هر دعایى که شود ما اجابت مى کنیم.

وجه فساد آن این است که تعبیر در مثل (ادعونى استجب لکم )، و در (فانى قریب اجیب دعوة الداع اذا دعان )، تعبیرى است که با تخلف دعا از استجابت نمى سازد. و اما اینکه گفت : (چه بسیار دعاها که مى بینیم اجابت نمى شود) به هیچ وجه قبولش نداریم و آنچه از دعاهاى غیر مستجاب که در نظر وى است، در حقیقت دعا نیست، چون داعى در آنها خدا را به صدق نمى خواند، که بیانش ‍ گذشت.

علاوه بر این در این میان آیات بسیارى دیگر نیز هست که دلالت مى کند بر اینکه انسان هنگامى که مضطر شد، مثلا، در کشتى سوار شد و خود را در معرض خطر دید، در آنجا خداى را مى خواند و خدا هم اجابتش مى کند مانند آیه (و اذا مس الانسان الضر دعانا لجنبه او قاعدا او قائما) و نیز آیه (حتى اذا کنتم فى الفلک... و ظنوا انهم احیط بهم دعوا اللّه مخلصین له الدین ).

و چطور ممکن است نفس آدمى به توجه غریزى و فطریش به امرى متوجه شود که اطمینان به آن ندارد. پس، حکم فطرت در این مسأله عینا نظیر حکم اوست در وقتى که حاجت خود را نزد کسى مى بیند و مى داند که او آن را ایجاد و تدبیر مى کند و یقین دارد که او کسى است که حاجتش را برمى آورد، همانطور که در این صورت فطرتش حکم مى کند به اینکه حاجتش را از او بخواهد در مسأله مورد بحث نیز فطرت، آدمى را به دعا و خواندن خدا و عرض حاجت به پیشگاه او وا مى دارد، چون در فرض مسأله انسان دریافت مى کند که تمامى اسبابهاى ظاهرى از کار افتاده اند.

حال اگر بگویى : بسیارى از اوقات، ما در حوائج خود متوسل به اسباب ظاهرى مى شویم، در حالى که یقین نداریم که در رفع حاجت ما تاءثیر دارد، فقط و فقط به امید تاءثیر، متوسل مى شویم، پس چنان نیست که گفتید ممکن نیست نفس به چیزى دل ببندد که اطمینانى بدان ندارد.

در جواب مى گوییم آنچه ما گفتیم، توجه و تعلق غریزى قلب بود و آنچه شما مى گویید توجه فکرى است، که منشاش طمع و امید است و این با آن فرق دارد، بله، البته در ضمن توجه و توسل فکرى توجه غریزى فطرى نیز هست، ولى نه به خصوص آن سببى که فکر متوجه آن است، بلکه مطلق سبب، و مطلق سبب هم هرگز تخلف نمى پذیرد (مثلا بیمارى که براى نجات از بیمارى اش متوسل به دارو و درمان مى شود، فطرت او، او را به چنین کارى واداشته، یعنى به او فهمانده که شفا دهنده اى هست، ولى فکر او به این طمع افتاده که شاید آن شفا دهنده این دارو بوده باشد، پس اگر دارو، درمان نکرد آن حکم فطرى نقض نشده است ).

و نیز از بیان ما، فساد گفتار آن مفسر دیگر روشن مى شود که گفته است : (مراد از مضطر وقتى که او را بخواند، گنهکارى است که استغفار کند، چون خدا او را مى آمرزد و همین آمرزش اجابت او است ).

وجه فساد گفتارش این است که - گفتیم - لام در (المضطر) استغراق را مى رساند و اینطور نیست که هر استغفارى مغفرت را به دنبال داشته باشد و خدا هر استغفار کننده اى را بیامرزد، علاوه بر این که هیچ دلیلى بر این تقیید نداریم، آیه شریفه در باره مطلق مضطر است، و شما نمى توانید بدون دلیل، مختص به گنه کارش کنید.

مقید بودن اجابت به مشیت خدا منافاتى با استغراق ندارد  

بعضى از صاحبان این نظریه در رفع اشکال استغراق گفته اند که : استغراق به حال خود باقى است، چیزى که هست باید آن را مقید به مشیت خدا کرد، زیرا خود خداى تعالى اجابت را مقید بدان نموده، و فرموده است : (فیکشف ما تدعون الیه ان شاء).

ولى این جواب نیز کافى نیست، زیرا آیه سوره انعام سیاقى دارد که نمى تواند آیه اجابت مضطر را تقیید کند و اینک تمامى آیه انعام (قل ارایتکم ان اتیکم عذاب اللّه او اتتکم الساعة اغیر اللّه تدعون ان کنتم صادقین بل ایاه تدعون فیکشف ما تدعون الیه ان شاء - بگو به من خبر دهید اگر راست مى گویید در صورتى که عذاب خدا شما را دریابد، و یا قیامتتان بپا شود، آیا باز هم غیر خدا را مى خوانید؟ نه، بلکه تنها و تنها او را مى خوانید، پس اگر بخواهد حاجتتان را برمى آورد) و مسأله قیامت قضایى است محتوم، که درخواست نشدن آن ممکن نیست، همچنان که ممکن نیست انسان بطور حقیقت آن را طلب کند. و اما آن لنگه دیگر آیه، یعنى عذاب الهى، اگر رفع آن عذاب را از مسیر واقعى آن بخواهد، یعنى توبه کند و ایمان حقیقى به خدا بیاورد، بطور قطع حاجت را برمى آورد، همچنان که از قوم یونس عذاب را بر داشت، چون رفع آن را از مسیر واقعى آن خواستند، یعنى توبه کردند و ایمان حقیقى آوردند. اما اگر از این مسیر نباشد، بلکه بخواهند حیله کنند و براى نجات خود نیرنگ بزنند، قطع

مستجاب نمى شود، چون طلب و خواستن، خواستن حقیقى نیست، بلکه مکر و نیرنگ است در صورت طلب، همچنان که نظیر آن را خداى تعالى از فرعون حکایت کرده است وقتى دچار غرق شدن شد (قال آمنت انه لا اله الا الذى آمنت به بنوا اسرائیل و انا من المسلمین الان و قد عصیت قبل و کنت من المفسدین ) و نیز از اقوامى دیگر حکایت کرده که وقتى دچار عذاب خدا شدند: (قالوا یا ویلنا انا کنا ظالمین فما زالت تلک دعویهم حتى جعلناهم حصیدا خامدین ).

و کوتاه سخن اینکه، مورد آیه سوره انعام که قید (ان شاء) را داشت، موردى است که چون هم ممکن است طلب در آن حقیقى باشد و هم غیر حقیقى، لازم بود کشف ضر و اجابت را در آن مقید به مشیت کند، و بفرماید: اگر خدا بخواهد حاجتشان را برمى آورد و قهر این در موردى است که درخواستشان حقیقى و با ایمان خالص باشد، نه آنجا که درخواست از باب نیرنگ بوده باشد، به خلاف آیه مورد بحث و سایر آیات راجع به اجابت دعا، که در خصوص موردى است که - همانطور که گفتیم - نیرنگ در آن تصور ندارد و دعا در آن مورد دعاى حقیقى است، یعنى تنها و تنها خدا خوانده مى شود.

(و یجعلکم خلفاء الا رض ) - آنچه از سیاق استفاده مى شود این است که : مراد از (خلافت )، خلافت زمینى باشد که خدا آن را براى انسانها قرار داده، تا با آن خلافت در زمین و هر چه مخلوق زمینى است به هر طورى که خواستند تصرف کنند همچنان که درباره این خلافت فرمود: (اذ قال ربک للملائکة انى جاعل فى الارض خلیفة ).

خلیفه بودن انسان در زمین مستلزم کشف سوء او و رفع موانع از پیش پاى اوست

توضیح اینکه تصرفاتى که انسان در زمین و مخلوقات زمین مى کند، امورى است که با زندگى و معاشش ارتباط دارد و گاهى ناگواریها و عوامل سوء او را از این تصرف باز مى دارد، در نتیجه آن سوء که وى را مضطر و بیچاره نموده و از خدا کشف آن سوء را مى خواهد، حتما چیزى است که نمى گذارد او تصرفى را که گفتیم بکند، یا تصرفات او را محدود مى سازد و از بعضى از آنها جلو گیرى مى کند و درب زندگى و بقاء و همچنین سایر تعلقات زندگى را به روى او مى بندد، پس ‍ اگر خداى تعالى در چنین فرضى به دعاى آن شخص مضطر، کشف سوء از او بکند، در حقیقت خلافتى را که به او داده بود تکمیل کرده است.

این معنا وقتى بیشتر واضح و روشن مى شود که دعا و درخواست در جمله (اذا دعاه ) را، بر اعم از دعاى زبانى و غیر زبانى حمل کنیم، دعاى زبانى که آیه (و اتیکم من کل ما سالتموه ) و دعاى غیر زبانى که آیه (یساله من فى السموات و من فى الارض ) متعرض آن است : چون بنا بر این تمامى آنچه که به انسان داده شده و هر تصرفى که ارزانى شده، همه از مصادیق کشف سوء از مضطر محتاج خواهد بود، البته کشف سوء بعد از دعاى او. پس خلیفه قرار دادن انسان مستلزم این اجابت دعا و کشف سوئى است که او را مضطر و بیچاره مى کند. بعضى از مفسرین گفته اند، معناى آیه این است که : خداوند شما را جانشین امتهایى که قبل از شما در زمین بودند مى کند، تا در مسکن ایشان در زمین مسکن کنید و بعد از رفتن آنان در زمین تصرف کنید، لیکن معنایى که ما براى آیه کردیم با سیاق آیه مناسبتر است.

بعضى دیگر گفته اند: معناى آیه این است که : خداوند شما را جانشینان کفار مى کند و شما را در بلاد آنان جاى مى دهد، تا به جاى شرک آنان در آن بلاد، طاعت خدا کنید و به جاى عنادى که آنان با خدا مى ورزیدند، سر در طاعتش نهید. لیکن این وجه نیز درست نیست، براى اینکه خطاب در آیه مانند سایر آیات پنجگانه قبل، به کفار است، نه به مؤمنین، در حالى که در این وجه که گفته اند خطاب به مؤمنین است.

(قلیلا ما تذکرون ) - خطاب در این جمله خطابى است توبیخى به کفار، البته در بعضى از قرائتها (یذکرون ) هم خوانده شده و این قرائت بهتر است، براى اینکه با ذیل سایر آیات پنجگانه موافق است، چون در آخر همه آنها صیغه جمع غایب آمده، در یکى فرموده : (بل هم قوم یعدلون )، در دیگرى آمده (بل اکثرهم لا یعلمون ) و همچنین در بقیه. دیگر اینکه اصولا روى سخن در این پنج آیه به رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله) است، نه به کفار تا به صیغه جمع حاضر، بفرماید (تذکرون - کم متذکر مى شوید)، بلکه از آنجایى که گفتیم روى سخن با رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله) است، باید به طریق التفات - که بیانش گذشت - به آن جناب بفرماید که کفار کم متذکر مى شوند، و یا مردمى هستند که عدول مى کنند، یا بیشترشان نمى دانند.

تفسیر المیزان حضرت علامه طباطبایی اعلی الله مقامه

نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩۱/٧/٢۳

و هرگاه بندگان من از تو در باره ی من بپرسند [بگو] من نزدیکم و دعاى دعاکننده را به هنگامى که مرا بخواند اجابت مى‏کنم پس [آنان] باید فرمان مرا گردن نهند و به من ایمان بیاورند ، باشد که راه یابند

شرط استجابت دعا و اشاره به تقسیم دعا به غریزى (فطرى ) و زبانى از علامه طباطبایی (اعلی الله مقامه 

البته در اینجا نکته اى است که نباید از نظر دور داشت ، و آن اینکه خداى تعالى وعده (اجیب دعوة الدّاع ) خود را مقید کرده به قید(اذا دعان ...)، و چون این قید چیزى زائد بر مقید نیست ، مى فهماند که دعا باید حقیقتا دعا باشد، نه اینکه مجازا و صورت آن را آوردن ، آرى وقتى مى گوئیم : (به سخن ناصح گوش بده وقتى تو را نصیحت مى کند)، و یا (عالم را در صورتى که عالم باشد احترام کن ) منظورمان این است که آن نصیحتى را باید گوش داد که متصف به حقیقت خیر خواهى باشد. و آن عالمى را باید احترام کرد که حقیقتا عالم باشد یعنى به علم خود عمل کند، جمله : (اذا دعان ) نیز همین را مى فهماند، که وعده اجابت هر چند مطلق و بى قید و شرط است ، اما این شرط را دارد که داعى حقیقتا دعا کند، و علم غریزى و فطریش منشاء خواسته اش باشد، و خلاصه قلبش با زبانش موافق باشد، چون دعاى حقیقى آن دعائى است که قبل از زبان سر، زبان قلب و فطرت که دروغ در کارش نیست آن را بخواهد نه تنها زبان سر، که به هر طرف مى چرخد، به دروغ و راست و شوخى و جدى و حقیقت و مجاز.

به همین جهت است که مى بینید خداى تعالى تمامى حوائج انسانى را هر چند که زبان در خواست آن را نکرده باشد سؤ ال نامیده، و فرموده :(و اتیکم من کلّ ما سالتموه ، و ان تعدوا نعمه اللّه لا تحصوها ان الان سان لظلوم کفار) که به حکم این آیه انسانها در نعمتهائى هم که نه تنها به زبان سر درخواستش را نکرده اند، بلکه از شمردنش هم عاجزند، داعى و سائلند، چیزى که هست به زبان فطرت و پیشین خود دعا وسؤ ال مى کنند، چون ذات خود را محتاج و مستحق مى یابند، و نیز فرموده :( یسئله من فى السموات و الارض کل یوم هو فى شان ) و دلالت این آیه بر آنچه گفتم ظاهرتر و واضح تر است .

پس سؤ ال فطرى از خداى سبحان هرگز از اجابت تخلف ندارد، در نتیجه دعائى که مستجاب نمى شود و به هدف اجابت ن مى رسد، یکى از دو چیز را فاقد است و آن دو چیز همان است که در جمله :( دعوة الداع اذا دعان )، به آن اشاره شده .

دو گونه دعا که به هدف اجابت نمى رسد

اول این است که دعا دعاى واقعى نیست ، و امر بر دعا کننده مشتبه شده ، مثل کسى که اطلاع ندارد خواسته اش نشدنى است ، و از روى جهل همان را درخواست مى کند، یا کسى که حقیقت امر را نمى داند و اگر بداند هرگز آنچه را مى خواست در خواست نمى کرد، مثلا اگر مى دانست که فلان مریض مردنى است و درخواست شفاى او در خواست مرده زنده شدن است هرگز در خواست شفا نمى کند، و اگر مانند انبیا این امکان را در دعاى خود احساس کند، البته دعا مى کند و مرده زنده مى شود، ولى یک شخص عادى که دعا مى کند از استجابت مایوس است ، و یا اگر مى دانست که بهبودى فرزندش چه خطرهائى براى او در پى دارد دعا نمى کرد، حالا هم که از جهل به حقیقت حال دعا کرده مستجاب نمى شود.

دوم این است که دعا، دعاى واقعى هست ، لیکن در دعا خدا را نمى خواند، به این معنا که به زبان از خدا مسئلت مى کند، ولى در دل همه امیدش به اسباب عادى یا امور وهمى است ، امورى که توهم کرده در زندگى او مؤ ثرند.

پس در چنین دعائى شرط دوم (اذا دعان ، در صورتى که مرا بخواند) وجود ندارد، چون دعاى خالص براى خداى سبحان نیست، و در حقیقت خدا را نخوانده چون آن خدائى دعا را مستجاب مى کند که شریک ندارد، و خدائى که کارها را با شرکت اسباب و اوهام انجام مى دهد، او خداى پاسخگوى دعا نیست ، پس این دو طایفه از دعا کنندگان و صاحبان سوال دعاشان مستجاب نیست ، زیرا دعایشان دعا نیست ، و یا از خدا مسئلت ندارند چون خالص نیستند.

نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩۱/٧/٥

ان الله لعن الکافرین و اعد لهم سعیرا

ان کید الشیطان کان ضعیفا

امریکا (شیطان الاکبر ) عدو الله

نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩۱/٦/۳٠

کسانى که کافر شدند و [مردم را] از راه خدا باز داشتند و پس از آنکه راه هدایت بر آنان آشکار شد با پیامبر [خدا] در افتادند هرگز به خدا گزندى نمى‏رسانند و به زودى [خدا] کرده‏هایشان را تباه خواهد کرد.

those who disbelieve and bar from the path of allah
, and break with the messenger after guidance has been
 made clear to them shall not hurt allah a thing
, and he will annul their deeds.
muhammad
نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩۱/٢/۱٢

 

فسیکفیکهم الله و هو السمیع العلیم

نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩۱/۱/٥

فاذکرونی اذکرکم 

هرکه نه گویای تو خاموش به

هر چه نه یاد تو فراموش به

نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩٠/۱٢/۱٥

 

ما جعل الله لرجل من قلبین فی جوفه (قران کریم)

رسم عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن

یا زجانان یا زجان باید که دل برداشتن

بر زمین نام علی از نوک ناخن بر نگار

تا توانی نقش دل برگل مصوّر داشتن

شمع بودن سود ندهد شمس شو از مهر او

تا توانی روی‌ گیتی را منوّر داشتن

ذره‌یی از مهر او روشن ‌کند آفاق را

چند باید منت از خورشید خاور داشتن

عطرسایی چندبرخود رمزی ازخلقش بگو

تا توانی مغزگیتی را معطر داشتن

رقصد از وجد و طرب خورشید در وقت‌کسوف

زانکه خواهد خویش را همرنگ قنبر داشتن

علم ازو آموز کاسانست با تعلیم او

نه صحیفهٔ آسمان را جمله از بر داشتن

مهر او سرمایهٔ آمال‌ کن‌ گر بایدت

خویش را در عین‌ درویشی توانگر داشتن

طینت ‌خویش ‌ار حسن ‌خواهی بیاید چون حسین

در ولای او ز خون در دست ساغر داشتن

- قاآنی

نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩٠/٩/٧

مـى فـرمـایـد: (و مـن یـتـق اللّه ) و هـر کـس از محرمات الهى به خاطر خدا و ترس از او بـپـرهـیـزد، و حـدود او را نـشـکـنـد، و حـرمـت شـرایـعـش را هـتـک نـنـمـوده، بـه آن عـمل کند (یجعل له مخرجا) خداى تعالى برایش راه نجاتى از تنگناى مشکلات زندگى فراهم مى کند، چون شریعت او فطرى است، و خداى تعالى بشر را به وسیله آن شرایع بـه چـیزى دعوت مى کند که فطرت خود او اقتضاى آن را دارد، و حاجت فطرتش را بر مى آورد، و سـعـادت دنـیـایـى و آخـرتـیـش را تـاءمـیـن مـى کـنـد، و از هـمـسـر و مـال و هـر چیز دیگرى که مایه خوشى زندگى او و پاکى حیاتش باشد، از راهى که خود او احتمالش را هم ندهد و توقعش را نداشته باشد روزى مى فرماید، پس این ترس را به خود راه ندهد که اگر از خدا بترسد و حدود او را محترم بشمارد و به این جهت از آن محرمات کـام نـگـیـرد، خـوشـى زندگیش تاءمین نشود، و به تنگى معیشت دچار گردد، نه، اینطور نیست، براى اینکه رزق از ناحیه خداى تعالى ضمانت شده و خدا قادر است که از عهده ضمانت خود بر آید.

(و مـن یـتـوکـل عـلى اللّه ) - و کـسـى کـه بـر خـدا تـوکـل کـند، از نفس و هواهاى آن، و فرمانهایى که مى دهد، خود را کنار بکشد و اراده خداى سـبـحـان را بـر اراده خود مقدم بدارد، و عملى را که خدا از او مى خواهد بر عملى که خودش دوسـت دارد تـرجـیـح بـدهـد، و بـه عـبـارتـى دیـگـر به دین خدا متدین شود و به احکام او عمل کند.

(فـهـو حـسـبـه ) - چـنـین کسى خدا کافى و کفیل او خواهد بود، و آن وقت آنچه را که او آرزو کـنـد، خـداى تـعـالى هـم همان را برایش ‍ مى خواهد، البته آنچه را که او به مقتضاى فـطـرتـش مـایـه خـوشـى زنـدگـى و سـعادت خود تشخیص مى دهد، نه آنچه را که واهمه کاذبش ‍ سعادت و خوشى مى داند.

و اینکه فرمود: خدا کافى و کفیل او است، علتش این که خداى تعالى آخرین سبب است ، که تمامى سبب ها بدو منتهى مى شود، در نتیجه وقتى او چیزى را اراده کند بجا مى آورد و به خـواسـتـه خـود مـى رسـد، بـدون اراده اش دگرگونى پذیرد، او است که مى گوید: (ما یـبـدل القـول لدى )، و چـیـزى بـیـن او و خـواسـتـه اش حائل نمى گردد، چون او است که مى گوید: (و اللّه یحکم لا معقب لحکمه )، و اما سایر اسباب که انسان ها در رفع حوائج خود متوسل بدانها مى شوند، سببیت خود را از ناحیه خدا مـالکـنـد، و آن مـقدار را مالکند که او به آنها داده، و هر صاحب قدرتى آن مقدار قدرت دارد کـه بـه آن داده، در نـتـیـجـه در مـقـام فـعـل آن مـقـدار مـى تـوانـد عمل کند که او اجازه اش داده باشد.

پـس تـنها خدا براى هر کس که بر او توکل کند کافى است، و هیچ سبب دیگر چنین نیست، (ان اللّه بـالغ امـره ) خدا به هر چه بخواهد مى رسد، او است که فرموده : (انما امره اذا اراد شـیـئا ان یـقـول له کـن فـیـکـون )، و نـیـز فـرمـوده : (قـد جـعـل اللّه لکـل شـى ء قـدرا) پـس هیچ چیز نیست مگر آنکه قدرى معین و حدى محدود دارد، و خـداى سـبـحـان مـوجـودى است که هیچ حدى او را تحدید نمى کند، و هیچ چیزى به او احاطه نمى یابد، و او خودش محیط به هر چیز است.

شرح مفاد آیه کریمه فوق

ایـن مـعـنـاى آیه بود، از نظر اینکه در بین آیات طلاق واقع شده و با مورد طلاق منطبق مى شود، و اما اگر از سیاق و مورد صرفنظر کنیم، و اطلاق خود آیه را در نظر بگیریم، مـخـرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب ) این مفاد را به دست مى دهد که هر کس از خدا بترسد و بـه حـقـیـقـت مـعـنـاى کـلمـه پـروا داشـتـه بـاشـد - کـه البـتـه چـنـیـن تـقـوایـى حـاصـل نـمـى شـود مـگـر بـا مـعرفت نسبت به خدا و اسما و صفات او - و سپس به خاطر رعـایـت جـانـب او از مـحـرمـات و تـرک واجـبـات - کـه لازمـه آن ایـن است که اراده نکند مگر فـعـل و تـرکى را که او اراده کرده باشد، و لازمه این هم آن است که اراده اش در اراده خداى تعالى مستهلک شده باشد - چنین کسى هیچ عملى انجام نمى دهد مگر از اراده اى از خدا.

لازمه این نیز آن است که خود را و متعلقات خود از مشخصات و افعالش را ملک خداى تعالى بداند، آن هم ملک طلق او، و او را مالک على الاطلاق خود بداند، مالکى که به هربخواهد مى تـوانـد در ملکش تصرف کند، و این ملکیت همان ولایت خدایى است که خدا با آن ولایت متولى امـر بـنده اش مى باشد، پس براى بنده از ملک حقیقى چیزى باقى نمى ماند مگر آنچه که خداى سبحان تملیکش کرده باشد، تازه همان را هم که او دارد باز به ملکیت خدا باقى است، و ملک همه اش از خداى عزوجل است.

ایـنـجـاسـت کـه خـداى تـعـالى چـنـیـن بـنـده اى را بـه حـکـم ( یـجـعـل له مـخـرجا) از تنگناى وهم و زندان شرک نجات مى دهد، دیگر به اسباب ظاهرى دلبسته نیست و به حکم (و یرزقه من حیث لا یحتسب ) از جایى که او احتمالش را هم ندهد رزق مـادى و مـعـنـویـش ‍را فـراهـم مـى کـنـد، امـا رزق مادیش را بدون پیش بینى خود او مى رسـانـد، بـراى ایـنـکـه او قـبـل از رسـیـدن بـه چـنـیـن تـوکـلى رزق خـود را حـاصـل دسـتـرنـج خـود و اثـر اسـبـاب ظـاهـرى مـى دانـسـت ، هـمـان اسـب ابـى کـه دل به آن بسته بود، و از آن اسباب هم که بسیار زیادند جز به اندکى اطلاع نداشت، و مـثلش مثل کسى بود که در شبى بس ظلمانى نور بسیار ضعیفى پیش پایش را روشن کرده باشد، و از ماوراى آن فضاى اندک بى خبر باشد، و لیکن خداى سبحان از همه اسباب خبر دارد، و او است که اسباب و مسببات را پشت سر هم مى چیند، و هر طورى که بخواهد نظام مى بـخـشد، و به هر یک از آن اسباب بخواهد اجازه تاثیر مى دهد تاثیرى که خود بنده چنان تاثیرى براى آن سراغ نداشته .

و امـا رزق مـعـنـویـش را - که رزق حقیقى هم همانست، چون مایه حیات جان انسانى است، و رزقى است فنا ناپذیر - بدون پیش بینى خود او مى رساند، دلیلش این است که انسان نه از چنین رزقى آگهى دارد و نه مى داند که از چه راهى به وى مى رسد.

توکل واقعى بر خداوند تنها نصیب صالحین از امت اسلام مى شود

و کـوتـاه سـخـن ایـنـکـه : خـداى سـبـحـان کـه ولى و عـهـده دار سـرپـرسـتـى بـنـده مـتـوکـل خـویـش اسـت، او را از پـرتگاه هلاکت بیرون مى کشد، و از طریقى که خود او پیش بینى آن را نمى کند، روزى مى دهد و چـنـیـن بـنـده اى بـه خـاطـر ایـنـکـه بـر خـداى تـعـالى تـوکـل کـرده، و هـمـه امـور خـود را بـه او واگـذار نـمـوده، هـیـچ چـیـز از کـمـال و از نـعـمت هایى را که قدرت به دست آوردن آن را در خود مى بیند از دست نمى دهد، خلاصه آنچه را که امیدوار بود به وسیله سعى و کوشش خود به دست آورد همان را خداى تـعـالى بـرایـش فـراهـم مـى کـنـد، بـراى ایـنـکـه او بـه وى تـوکـل کـرد، و کـسى که بر خدا توکل کند، خدا همه کاره او مى شود، و هیچ سبب از اسباب ظاهرى اینطور نیست، براى اینکه هر سببى را که در نظر بگیرى یکبار کارگر مى افتد بار دیگر نمى افتد، ولى خداى تعالى این طور نیست، (ان اللّه بالغ امره )، چون خدا بـه کـار خـود مـى رسـد و تـمـامـى امـور در حـیـطـه قـدرت خـداى تـعـالى اسـت (قـد جعل اللّه لکل شى ء قدرا) و وقتى حدود و اندازه هر موجودى را خداى تعالى معین مى کند، بنده متوکل هم یکى از موجودات است، او نیز از تحت قدرت خدا خارج نیست، پس اندازه ها و حدود او نیز به دست خدا است.

و چـنـیـن مـقامى تنها نصیب صالحین از اولیاى این امت مى شود، و اما افراد پایین تر افراد مـتـوسـط از اهـل تـقـوى کـه درجـات پـایـیـن تـرى از حـیـث مـعـرفـت و عـمـل دارنـد، از مـوهـبـت ولایـت خـدایـى هـم آن مـقـدارى بـرخـوردارنـد کـه با اخلاص ایمان و اعـمـال صـالحـشـان مطابقت دارد، و چنان نیست که هیچ بهره اى از این موهبت نداشته باشند، چگونه محروم باشند با اینکه خداى فرموده : (و اللّه ولى المؤمنین ) و جاى دیگر به طور مطلق فرموده : (و اللّه ولى المتقین ).

آرى هـمـیـن کـه به دین حق متدین هستند، و این سنت حیات را پذیرفته، ورود و خروجشان در امـور نـاشـى از اراده خـداى تـعـالى اسـت، خـود تـقـوى اللّه و توکل بر او است، براى اینکه این گونه افراد مؤمن و متقى اراده خداى تعالى را در جاى اراده خـودشـان قـرار داده انـد، در نـتـیـجه به همان مقدار از سعادت زندگى برخوردار مى شـونـد، و خداى تعالى برایشان از هر ناملایمى مخرجى قرار مى دهد، و از جایى که خود آنان به فکرشان نرسد روزیشان مى دهد، و پروردگارشان کافى ایشان است، و او به کـار خـود مـى رسـد و اراده خود را به کرسى مى نشاند، و چگونه چنین نباشد با اینکه او است که براى هر چیزى قدر و مقدارى معین کرده است .

و این مؤمنین از محرومیت از سعادت هم آن مقدار سهم دارند که شرک در ایمان و عملشان رخنه کرده باشد و رخـنـه هـم مـى کند، چون همانطور که در بالا گفتیم غیر از صالحان از اولیاى خدا، آنها کـه از رتـبـه پـایـیـن ترند از شرک خالى نیستند، همچنان که فرمود: (و ما یومن اکثرهم بـاللّه الا و هم مشرکون ) و از سوى دیگر به طور مطلق فرموده : (ان اللّه لا یغفر ان یشرک به ).

و نـیـز فـرمـوده : (و انـى لغـفـار لمـن تـاب و امـن و عمل صالحا)، یعنى هر کسى که از شرک توبه کند، و باز به طور مطلق فرموده : (و استغفروا اللّه ان اللّه غفور رحیم ).

پـس مؤمن بـه هیچ درجه از درجات ولایت الله بالا نمى رود مگر با توبه از شرک خفى که هر مرحله از آن پایین تر از درجه ولایت آن مرحله است.

تفسیر المیزان - حضرت علامه طباطبایی اعلی الله مقامه الشریف

یاد خوبان
ضمن عرض تشکر از بازدید شما ؛ امیدوارم مطالب درج شده برایتان مفید باشد و انشاء الله از نظراتتان در جهت بهبود بهره مند شوم . لازم به توضیح است انتشار نظرات بنا به مصالحی فعلا مقدور نمی باشد که از این بابت قبلا عذر خواهی می کنم. ضمن اینکه کپی برداری از عکس ها و مطالب چه با ذکر نام یا بدون ذکر آن مجاز و باعث افتخار می باشد. یا علی
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :