امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء + تصویر - yadekhooban( یاد خوبان )

yadekhooban( یاد خوبان )
نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩۱/٧/٢٦

 

یا [کیست] آن کس که درمانده را چون وى را بخواند اجابت مى‏کند و گرفتارى
 را برطرف مى‏گرداند و شما را جانشینان این زمین قرار مى‏دهد 
 آیا معبودى با خداست ؛ چه کم پند مى‏پذیرید  

توضیح اینکه دعاى مضطر چون صادقانه است قطعا اجابت مى شود (امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء)

مراد (از اجابت مضطر وقتى که او را بخواند) این است که خدا دعاى دعا کنندگان را مستجاب و حوائجشان را بر مى آورد، و اگر قید اضطرار را در بین آورد براى این است که در حال اضطرار، دعاى داعى از حقیقت برخوردار است و دیگر گزاف و بیهوده نیست، چون تا آدمى بیچاره و درمانده نشود، دعاهایش آن واقعیت و حقیقت را که در حال اضطرار واجد است ندارد، و این خیلى روشن است.

قید دیگرى براى دعا آورده و آن این است که فرموده : (اذا دعاه - وقتى او را بخواند)، و این براى آن است که بفهماند خدا وقتى دعا را مستجاب مى کند که داعى، به راستى او را بخواند، نه اینکه در دعا رو به خدا کند و دل به اسباب ظاهرى داشته باشد و این وقتى صورت مى گیرد که امید داعى از همه اسباب ظاهرى قطع شده باشد، یعنى بداند که دیگر هیچ کس و هیچ چیز نمى تواند گره از کارش بگشاید، آن وقت است که دست و دلش با هم متوجه خدا مى شود و در غیر این صورت همانطور که گفتیم غیر خدا را مى خواند.

پس، اگر دعا صادق بود، یعنى خوانده شده فقط خدا بود و بس، در چنین صورتى خدا اجابتش مى کند و گرفتاریش را که او را مضطر کرده بر طرف مى سازد، همچنان که در جاى دیگر فرموده : (ادعونى استجب لکم ) که در این آیه بطورى که ملاحظه مى فرمایید هیچ قیدى براى دعا نیاورده جز اینکه فرموده در دعا مرا بخوانید. باز در جاى دیگر فرموده : (و اذا سئلک عبادى عنى فانى قریب اجیب دعوة الداع اذا دعان ) بطورى که مى بینید تنها این شرط را آورده که در دعا او را بخوانند، و ما در جلد دوم این کتاب در ذیل همین آیه بحثى پیرامون دعا گذراندیم.

بیان فساد گفتار برخى مفسرین در ارتباط با آیه شریفه

از بیانى که گذشت فساد گفتار بعضى از مفسرین روشن مى شود که گفته اند: لام در (المضطر) لام جنس است، نه لام استغراق، براى اینکه چه بسیار دعاها که مى بینیم اجابت نمى شود. پس، مراد از این آیه این است که اجابت دعاى مضطر هر جا که اجابت شود از ما است، نه اینکه هر دعایى که شود ما اجابت مى کنیم.

وجه فساد آن این است که تعبیر در مثل (ادعونى استجب لکم )، و در (فانى قریب اجیب دعوة الداع اذا دعان )، تعبیرى است که با تخلف دعا از استجابت نمى سازد. و اما اینکه گفت : (چه بسیار دعاها که مى بینیم اجابت نمى شود) به هیچ وجه قبولش نداریم و آنچه از دعاهاى غیر مستجاب که در نظر وى است، در حقیقت دعا نیست، چون داعى در آنها خدا را به صدق نمى خواند، که بیانش ‍ گذشت.

علاوه بر این در این میان آیات بسیارى دیگر نیز هست که دلالت مى کند بر اینکه انسان هنگامى که مضطر شد، مثلا، در کشتى سوار شد و خود را در معرض خطر دید، در آنجا خداى را مى خواند و خدا هم اجابتش مى کند مانند آیه (و اذا مس الانسان الضر دعانا لجنبه او قاعدا او قائما) و نیز آیه (حتى اذا کنتم فى الفلک... و ظنوا انهم احیط بهم دعوا اللّه مخلصین له الدین ).

و چطور ممکن است نفس آدمى به توجه غریزى و فطریش به امرى متوجه شود که اطمینان به آن ندارد. پس، حکم فطرت در این مسأله عینا نظیر حکم اوست در وقتى که حاجت خود را نزد کسى مى بیند و مى داند که او آن را ایجاد و تدبیر مى کند و یقین دارد که او کسى است که حاجتش را برمى آورد، همانطور که در این صورت فطرتش حکم مى کند به اینکه حاجتش را از او بخواهد در مسأله مورد بحث نیز فطرت، آدمى را به دعا و خواندن خدا و عرض حاجت به پیشگاه او وا مى دارد، چون در فرض مسأله انسان دریافت مى کند که تمامى اسبابهاى ظاهرى از کار افتاده اند.

حال اگر بگویى : بسیارى از اوقات، ما در حوائج خود متوسل به اسباب ظاهرى مى شویم، در حالى که یقین نداریم که در رفع حاجت ما تاءثیر دارد، فقط و فقط به امید تاءثیر، متوسل مى شویم، پس چنان نیست که گفتید ممکن نیست نفس به چیزى دل ببندد که اطمینانى بدان ندارد.

در جواب مى گوییم آنچه ما گفتیم، توجه و تعلق غریزى قلب بود و آنچه شما مى گویید توجه فکرى است، که منشاش طمع و امید است و این با آن فرق دارد، بله، البته در ضمن توجه و توسل فکرى توجه غریزى فطرى نیز هست، ولى نه به خصوص آن سببى که فکر متوجه آن است، بلکه مطلق سبب، و مطلق سبب هم هرگز تخلف نمى پذیرد (مثلا بیمارى که براى نجات از بیمارى اش متوسل به دارو و درمان مى شود، فطرت او، او را به چنین کارى واداشته، یعنى به او فهمانده که شفا دهنده اى هست، ولى فکر او به این طمع افتاده که شاید آن شفا دهنده این دارو بوده باشد، پس اگر دارو، درمان نکرد آن حکم فطرى نقض نشده است ).

و نیز از بیان ما، فساد گفتار آن مفسر دیگر روشن مى شود که گفته است : (مراد از مضطر وقتى که او را بخواند، گنهکارى است که استغفار کند، چون خدا او را مى آمرزد و همین آمرزش اجابت او است ).

وجه فساد گفتارش این است که - گفتیم - لام در (المضطر) استغراق را مى رساند و اینطور نیست که هر استغفارى مغفرت را به دنبال داشته باشد و خدا هر استغفار کننده اى را بیامرزد، علاوه بر این که هیچ دلیلى بر این تقیید نداریم، آیه شریفه در باره مطلق مضطر است، و شما نمى توانید بدون دلیل، مختص به گنه کارش کنید.

مقید بودن اجابت به مشیت خدا منافاتى با استغراق ندارد  

بعضى از صاحبان این نظریه در رفع اشکال استغراق گفته اند که : استغراق به حال خود باقى است، چیزى که هست باید آن را مقید به مشیت خدا کرد، زیرا خود خداى تعالى اجابت را مقید بدان نموده، و فرموده است : (فیکشف ما تدعون الیه ان شاء).

ولى این جواب نیز کافى نیست، زیرا آیه سوره انعام سیاقى دارد که نمى تواند آیه اجابت مضطر را تقیید کند و اینک تمامى آیه انعام (قل ارایتکم ان اتیکم عذاب اللّه او اتتکم الساعة اغیر اللّه تدعون ان کنتم صادقین بل ایاه تدعون فیکشف ما تدعون الیه ان شاء - بگو به من خبر دهید اگر راست مى گویید در صورتى که عذاب خدا شما را دریابد، و یا قیامتتان بپا شود، آیا باز هم غیر خدا را مى خوانید؟ نه، بلکه تنها و تنها او را مى خوانید، پس اگر بخواهد حاجتتان را برمى آورد) و مسأله قیامت قضایى است محتوم، که درخواست نشدن آن ممکن نیست، همچنان که ممکن نیست انسان بطور حقیقت آن را طلب کند. و اما آن لنگه دیگر آیه، یعنى عذاب الهى، اگر رفع آن عذاب را از مسیر واقعى آن بخواهد، یعنى توبه کند و ایمان حقیقى به خدا بیاورد، بطور قطع حاجت را برمى آورد، همچنان که از قوم یونس عذاب را بر داشت، چون رفع آن را از مسیر واقعى آن خواستند، یعنى توبه کردند و ایمان حقیقى آوردند. اما اگر از این مسیر نباشد، بلکه بخواهند حیله کنند و براى نجات خود نیرنگ بزنند، قطع

مستجاب نمى شود، چون طلب و خواستن، خواستن حقیقى نیست، بلکه مکر و نیرنگ است در صورت طلب، همچنان که نظیر آن را خداى تعالى از فرعون حکایت کرده است وقتى دچار غرق شدن شد (قال آمنت انه لا اله الا الذى آمنت به بنوا اسرائیل و انا من المسلمین الان و قد عصیت قبل و کنت من المفسدین ) و نیز از اقوامى دیگر حکایت کرده که وقتى دچار عذاب خدا شدند: (قالوا یا ویلنا انا کنا ظالمین فما زالت تلک دعویهم حتى جعلناهم حصیدا خامدین ).

و کوتاه سخن اینکه، مورد آیه سوره انعام که قید (ان شاء) را داشت، موردى است که چون هم ممکن است طلب در آن حقیقى باشد و هم غیر حقیقى، لازم بود کشف ضر و اجابت را در آن مقید به مشیت کند، و بفرماید: اگر خدا بخواهد حاجتشان را برمى آورد و قهر این در موردى است که درخواستشان حقیقى و با ایمان خالص باشد، نه آنجا که درخواست از باب نیرنگ بوده باشد، به خلاف آیه مورد بحث و سایر آیات راجع به اجابت دعا، که در خصوص موردى است که - همانطور که گفتیم - نیرنگ در آن تصور ندارد و دعا در آن مورد دعاى حقیقى است، یعنى تنها و تنها خدا خوانده مى شود.

(و یجعلکم خلفاء الا رض ) - آنچه از سیاق استفاده مى شود این است که : مراد از (خلافت )، خلافت زمینى باشد که خدا آن را براى انسانها قرار داده، تا با آن خلافت در زمین و هر چه مخلوق زمینى است به هر طورى که خواستند تصرف کنند همچنان که درباره این خلافت فرمود: (اذ قال ربک للملائکة انى جاعل فى الارض خلیفة ).

خلیفه بودن انسان در زمین مستلزم کشف سوء او و رفع موانع از پیش پاى اوست

توضیح اینکه تصرفاتى که انسان در زمین و مخلوقات زمین مى کند، امورى است که با زندگى و معاشش ارتباط دارد و گاهى ناگواریها و عوامل سوء او را از این تصرف باز مى دارد، در نتیجه آن سوء که وى را مضطر و بیچاره نموده و از خدا کشف آن سوء را مى خواهد، حتما چیزى است که نمى گذارد او تصرفى را که گفتیم بکند، یا تصرفات او را محدود مى سازد و از بعضى از آنها جلو گیرى مى کند و درب زندگى و بقاء و همچنین سایر تعلقات زندگى را به روى او مى بندد، پس ‍ اگر خداى تعالى در چنین فرضى به دعاى آن شخص مضطر، کشف سوء از او بکند، در حقیقت خلافتى را که به او داده بود تکمیل کرده است.

این معنا وقتى بیشتر واضح و روشن مى شود که دعا و درخواست در جمله (اذا دعاه ) را، بر اعم از دعاى زبانى و غیر زبانى حمل کنیم، دعاى زبانى که آیه (و اتیکم من کل ما سالتموه ) و دعاى غیر زبانى که آیه (یساله من فى السموات و من فى الارض ) متعرض آن است : چون بنا بر این تمامى آنچه که به انسان داده شده و هر تصرفى که ارزانى شده، همه از مصادیق کشف سوء از مضطر محتاج خواهد بود، البته کشف سوء بعد از دعاى او. پس خلیفه قرار دادن انسان مستلزم این اجابت دعا و کشف سوئى است که او را مضطر و بیچاره مى کند. بعضى از مفسرین گفته اند، معناى آیه این است که : خداوند شما را جانشین امتهایى که قبل از شما در زمین بودند مى کند، تا در مسکن ایشان در زمین مسکن کنید و بعد از رفتن آنان در زمین تصرف کنید، لیکن معنایى که ما براى آیه کردیم با سیاق آیه مناسبتر است.

بعضى دیگر گفته اند: معناى آیه این است که : خداوند شما را جانشینان کفار مى کند و شما را در بلاد آنان جاى مى دهد، تا به جاى شرک آنان در آن بلاد، طاعت خدا کنید و به جاى عنادى که آنان با خدا مى ورزیدند، سر در طاعتش نهید. لیکن این وجه نیز درست نیست، براى اینکه خطاب در آیه مانند سایر آیات پنجگانه قبل، به کفار است، نه به مؤمنین، در حالى که در این وجه که گفته اند خطاب به مؤمنین است.

(قلیلا ما تذکرون ) - خطاب در این جمله خطابى است توبیخى به کفار، البته در بعضى از قرائتها (یذکرون ) هم خوانده شده و این قرائت بهتر است، براى اینکه با ذیل سایر آیات پنجگانه موافق است، چون در آخر همه آنها صیغه جمع غایب آمده، در یکى فرموده : (بل هم قوم یعدلون )، در دیگرى آمده (بل اکثرهم لا یعلمون ) و همچنین در بقیه. دیگر اینکه اصولا روى سخن در این پنج آیه به رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله) است، نه به کفار تا به صیغه جمع حاضر، بفرماید (تذکرون - کم متذکر مى شوید)، بلکه از آنجایى که گفتیم روى سخن با رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله) است، باید به طریق التفات - که بیانش گذشت - به آن جناب بفرماید که کفار کم متذکر مى شوند، و یا مردمى هستند که عدول مى کنند، یا بیشترشان نمى دانند.

تفسیر المیزان حضرت علامه طباطبایی اعلی الله مقامه

یاد خوبان
ضمن عرض تشکر از بازدید شما ؛ امیدوارم مطالب درج شده برایتان مفید باشد و انشاء الله از نظراتتان در جهت بهبود بهره مند شوم . لازم به توضیح است انتشار نظرات بنا به مصالحی فعلا مقدور نمی باشد که از این بابت قبلا عذر خواهی می کنم. ضمن اینکه کپی برداری از عکس ها و مطالب چه با ذکر نام یا بدون ذکر آن مجاز و باعث افتخار می باشد. یا علی
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :