yadekhooban( یاد خوبان )

yadekhooban( یاد خوبان )
نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩٠/٩/٢٩

کیمیایی است عجب تعزیه داری حسین

که نباید ز کسی منت اکسیر کشید

نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩٠/٩/٢٩

 

 

 

جان مجنون قصد لیلایی مکن

جان یوسف را زلیخایی مکن

کیستی ای حامی ختم رسل (ص)

اول و آخر تویی ای نفس کل

موج هستی ؛ کشتی و دریا تویی

حق تویی؛ پیدا و ناپیدا تویی

ای تو پیدا در ظهور کائنات

 

وی تو پنهان در حجاب ممکنات

ای حضورت نقش در آیینه ها

مهبط تنزیل عشقت سینه ها

 

 

 

 

 

نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩٠/٩/٢۱

السلام علیک ایتها العالمة غیر معلمه

نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩٠/٩/۱٠

یا من اذا تضایقت المور فتح لها بابا لم تذهب الیه الاوهام صل علی محمد و ال محمد و افتح لاموری المتضایقه بابا لیم یذهب الیه وهم یا ارحم الراحمین

نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩٠/٩/٩

جمال حق ز سر تا پاست عباس ** به ی

جمال حق ز سر تا پاست عباس

به یکتایی قسم یکتاست عباس

اگر چه زادهی ام البنین است

و لیکن مادرش زهراست عباسکتایی قسم یکتاست عباس

نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩٠/٩/۸

نویسنده: یاد خوبان - ۱۳٩٠/٩/٧

مـى فـرمـایـد: (و مـن یـتـق اللّه ) و هـر کـس از محرمات الهى به خاطر خدا و ترس از او بـپـرهـیـزد، و حـدود او را نـشـکـنـد، و حـرمـت شـرایـعـش را هـتـک نـنـمـوده، بـه آن عـمل کند (یجعل له مخرجا) خداى تعالى برایش راه نجاتى از تنگناى مشکلات زندگى فراهم مى کند، چون شریعت او فطرى است، و خداى تعالى بشر را به وسیله آن شرایع بـه چـیزى دعوت مى کند که فطرت خود او اقتضاى آن را دارد، و حاجت فطرتش را بر مى آورد، و سـعـادت دنـیـایـى و آخـرتـیـش را تـاءمـیـن مـى کـنـد، و از هـمـسـر و مـال و هـر چیز دیگرى که مایه خوشى زندگى او و پاکى حیاتش باشد، از راهى که خود او احتمالش را هم ندهد و توقعش را نداشته باشد روزى مى فرماید، پس این ترس را به خود راه ندهد که اگر از خدا بترسد و حدود او را محترم بشمارد و به این جهت از آن محرمات کـام نـگـیـرد، خـوشـى زندگیش تاءمین نشود، و به تنگى معیشت دچار گردد، نه، اینطور نیست، براى اینکه رزق از ناحیه خداى تعالى ضمانت شده و خدا قادر است که از عهده ضمانت خود بر آید.

(و مـن یـتـوکـل عـلى اللّه ) - و کـسـى کـه بـر خـدا تـوکـل کـند، از نفس و هواهاى آن، و فرمانهایى که مى دهد، خود را کنار بکشد و اراده خداى سـبـحـان را بـر اراده خود مقدم بدارد، و عملى را که خدا از او مى خواهد بر عملى که خودش دوسـت دارد تـرجـیـح بـدهـد، و بـه عـبـارتـى دیـگـر به دین خدا متدین شود و به احکام او عمل کند.

(فـهـو حـسـبـه ) - چـنـین کسى خدا کافى و کفیل او خواهد بود، و آن وقت آنچه را که او آرزو کـنـد، خـداى تـعـالى هـم همان را برایش ‍ مى خواهد، البته آنچه را که او به مقتضاى فـطـرتـش مـایـه خـوشـى زنـدگـى و سـعادت خود تشخیص مى دهد، نه آنچه را که واهمه کاذبش ‍ سعادت و خوشى مى داند.

و اینکه فرمود: خدا کافى و کفیل او است، علتش این که خداى تعالى آخرین سبب است ، که تمامى سبب ها بدو منتهى مى شود، در نتیجه وقتى او چیزى را اراده کند بجا مى آورد و به خـواسـتـه خـود مـى رسـد، بـدون اراده اش دگرگونى پذیرد، او است که مى گوید: (ما یـبـدل القـول لدى )، و چـیـزى بـیـن او و خـواسـتـه اش حائل نمى گردد، چون او است که مى گوید: (و اللّه یحکم لا معقب لحکمه )، و اما سایر اسباب که انسان ها در رفع حوائج خود متوسل بدانها مى شوند، سببیت خود را از ناحیه خدا مـالکـنـد، و آن مـقدار را مالکند که او به آنها داده، و هر صاحب قدرتى آن مقدار قدرت دارد کـه بـه آن داده، در نـتـیـجـه در مـقـام فـعـل آن مـقـدار مـى تـوانـد عمل کند که او اجازه اش داده باشد.

پـس تـنها خدا براى هر کس که بر او توکل کند کافى است، و هیچ سبب دیگر چنین نیست، (ان اللّه بـالغ امـره ) خدا به هر چه بخواهد مى رسد، او است که فرموده : (انما امره اذا اراد شـیـئا ان یـقـول له کـن فـیـکـون )، و نـیـز فـرمـوده : (قـد جـعـل اللّه لکـل شـى ء قـدرا) پـس هیچ چیز نیست مگر آنکه قدرى معین و حدى محدود دارد، و خـداى سـبـحـان مـوجـودى است که هیچ حدى او را تحدید نمى کند، و هیچ چیزى به او احاطه نمى یابد، و او خودش محیط به هر چیز است.

شرح مفاد آیه کریمه فوق

ایـن مـعـنـاى آیه بود، از نظر اینکه در بین آیات طلاق واقع شده و با مورد طلاق منطبق مى شود، و اما اگر از سیاق و مورد صرفنظر کنیم، و اطلاق خود آیه را در نظر بگیریم، مـخـرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب ) این مفاد را به دست مى دهد که هر کس از خدا بترسد و بـه حـقـیـقـت مـعـنـاى کـلمـه پـروا داشـتـه بـاشـد - کـه البـتـه چـنـیـن تـقـوایـى حـاصـل نـمـى شـود مـگـر بـا مـعرفت نسبت به خدا و اسما و صفات او - و سپس به خاطر رعـایـت جـانـب او از مـحـرمـات و تـرک واجـبـات - کـه لازمـه آن ایـن است که اراده نکند مگر فـعـل و تـرکى را که او اراده کرده باشد، و لازمه این هم آن است که اراده اش در اراده خداى تعالى مستهلک شده باشد - چنین کسى هیچ عملى انجام نمى دهد مگر از اراده اى از خدا.

لازمه این نیز آن است که خود را و متعلقات خود از مشخصات و افعالش را ملک خداى تعالى بداند، آن هم ملک طلق او، و او را مالک على الاطلاق خود بداند، مالکى که به هربخواهد مى تـوانـد در ملکش تصرف کند، و این ملکیت همان ولایت خدایى است که خدا با آن ولایت متولى امـر بـنده اش مى باشد، پس براى بنده از ملک حقیقى چیزى باقى نمى ماند مگر آنچه که خداى سبحان تملیکش کرده باشد، تازه همان را هم که او دارد باز به ملکیت خدا باقى است، و ملک همه اش از خداى عزوجل است.

ایـنـجـاسـت کـه خـداى تـعـالى چـنـیـن بـنـده اى را بـه حـکـم ( یـجـعـل له مـخـرجا) از تنگناى وهم و زندان شرک نجات مى دهد، دیگر به اسباب ظاهرى دلبسته نیست و به حکم (و یرزقه من حیث لا یحتسب ) از جایى که او احتمالش را هم ندهد رزق مـادى و مـعـنـویـش ‍را فـراهـم مـى کـنـد، امـا رزق مادیش را بدون پیش بینى خود او مى رسـانـد، بـراى ایـنـکـه او قـبـل از رسـیـدن بـه چـنـیـن تـوکـلى رزق خـود را حـاصـل دسـتـرنـج خـود و اثـر اسـبـاب ظـاهـرى مـى دانـسـت ، هـمـان اسـب ابـى کـه دل به آن بسته بود، و از آن اسباب هم که بسیار زیادند جز به اندکى اطلاع نداشت، و مـثلش مثل کسى بود که در شبى بس ظلمانى نور بسیار ضعیفى پیش پایش را روشن کرده باشد، و از ماوراى آن فضاى اندک بى خبر باشد، و لیکن خداى سبحان از همه اسباب خبر دارد، و او است که اسباب و مسببات را پشت سر هم مى چیند، و هر طورى که بخواهد نظام مى بـخـشد، و به هر یک از آن اسباب بخواهد اجازه تاثیر مى دهد تاثیرى که خود بنده چنان تاثیرى براى آن سراغ نداشته .

و امـا رزق مـعـنـویـش را - که رزق حقیقى هم همانست، چون مایه حیات جان انسانى است، و رزقى است فنا ناپذیر - بدون پیش بینى خود او مى رساند، دلیلش این است که انسان نه از چنین رزقى آگهى دارد و نه مى داند که از چه راهى به وى مى رسد.

توکل واقعى بر خداوند تنها نصیب صالحین از امت اسلام مى شود

و کـوتـاه سـخـن ایـنـکـه : خـداى سـبـحـان کـه ولى و عـهـده دار سـرپـرسـتـى بـنـده مـتـوکـل خـویـش اسـت، او را از پـرتگاه هلاکت بیرون مى کشد، و از طریقى که خود او پیش بینى آن را نمى کند، روزى مى دهد و چـنـیـن بـنـده اى بـه خـاطـر ایـنـکـه بـر خـداى تـعـالى تـوکـل کـرده، و هـمـه امـور خـود را بـه او واگـذار نـمـوده، هـیـچ چـیـز از کـمـال و از نـعـمت هایى را که قدرت به دست آوردن آن را در خود مى بیند از دست نمى دهد، خلاصه آنچه را که امیدوار بود به وسیله سعى و کوشش خود به دست آورد همان را خداى تـعـالى بـرایـش فـراهـم مـى کـنـد، بـراى ایـنـکـه او بـه وى تـوکـل کـرد، و کـسى که بر خدا توکل کند، خدا همه کاره او مى شود، و هیچ سبب از اسباب ظاهرى اینطور نیست، براى اینکه هر سببى را که در نظر بگیرى یکبار کارگر مى افتد بار دیگر نمى افتد، ولى خداى تعالى این طور نیست، (ان اللّه بالغ امره )، چون خدا بـه کـار خـود مـى رسـد و تـمـامـى امـور در حـیـطـه قـدرت خـداى تـعـالى اسـت (قـد جعل اللّه لکل شى ء قدرا) و وقتى حدود و اندازه هر موجودى را خداى تعالى معین مى کند، بنده متوکل هم یکى از موجودات است، او نیز از تحت قدرت خدا خارج نیست، پس اندازه ها و حدود او نیز به دست خدا است.

و چـنـیـن مـقامى تنها نصیب صالحین از اولیاى این امت مى شود، و اما افراد پایین تر افراد مـتـوسـط از اهـل تـقـوى کـه درجـات پـایـیـن تـرى از حـیـث مـعـرفـت و عـمـل دارنـد، از مـوهـبـت ولایـت خـدایـى هـم آن مـقـدارى بـرخـوردارنـد کـه با اخلاص ایمان و اعـمـال صـالحـشـان مطابقت دارد، و چنان نیست که هیچ بهره اى از این موهبت نداشته باشند، چگونه محروم باشند با اینکه خداى فرموده : (و اللّه ولى المؤمنین ) و جاى دیگر به طور مطلق فرموده : (و اللّه ولى المتقین ).

آرى هـمـیـن کـه به دین حق متدین هستند، و این سنت حیات را پذیرفته، ورود و خروجشان در امـور نـاشـى از اراده خـداى تـعـالى اسـت، خـود تـقـوى اللّه و توکل بر او است، براى اینکه این گونه افراد مؤمن و متقى اراده خداى تعالى را در جاى اراده خـودشـان قـرار داده انـد، در نـتـیـجه به همان مقدار از سعادت زندگى برخوردار مى شـونـد، و خداى تعالى برایشان از هر ناملایمى مخرجى قرار مى دهد، و از جایى که خود آنان به فکرشان نرسد روزیشان مى دهد، و پروردگارشان کافى ایشان است، و او به کـار خـود مـى رسـد و اراده خود را به کرسى مى نشاند، و چگونه چنین نباشد با اینکه او است که براى هر چیزى قدر و مقدارى معین کرده است .

و این مؤمنین از محرومیت از سعادت هم آن مقدار سهم دارند که شرک در ایمان و عملشان رخنه کرده باشد و رخـنـه هـم مـى کند، چون همانطور که در بالا گفتیم غیر از صالحان از اولیاى خدا، آنها کـه از رتـبـه پـایـیـن ترند از شرک خالى نیستند، همچنان که فرمود: (و ما یومن اکثرهم بـاللّه الا و هم مشرکون ) و از سوى دیگر به طور مطلق فرموده : (ان اللّه لا یغفر ان یشرک به ).

و نـیـز فـرمـوده : (و انـى لغـفـار لمـن تـاب و امـن و عمل صالحا)، یعنى هر کسى که از شرک توبه کند، و باز به طور مطلق فرموده : (و استغفروا اللّه ان اللّه غفور رحیم ).

پـس مؤمن بـه هیچ درجه از درجات ولایت الله بالا نمى رود مگر با توبه از شرک خفى که هر مرحله از آن پایین تر از درجه ولایت آن مرحله است.

تفسیر المیزان - حضرت علامه طباطبایی اعلی الله مقامه الشریف

یاد خوبان
ضمن عرض تشکر از بازدید شما ؛ امیدوارم مطالب درج شده برایتان مفید باشد و انشاء الله از نظراتتان در جهت بهبود بهره مند شوم . لازم به توضیح است انتشار نظرات بنا به مصالحی فعلا مقدور نمی باشد که از این بابت قبلا عذر خواهی می کنم. ضمن اینکه کپی برداری از عکس ها و مطالب چه با ذکر نام یا بدون ذکر آن مجاز و باعث افتخار می باشد. یا علی
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :